پیروز حقیقی (بررسی حادثه ولایت عهدی امام رضا (ع))

امامان معصوم
شیعه، خورشیدهاى تابان رحمت‏هاى شایان الهى هستند که در تمام ابعاد وجودى، الگوهاى
شایسته‏ى براى ره پویان راه خدا محسوب مى‏شوند. از کمالات بى‏نهایت هر یک از این اختران
درخشان تنها شمه‏اى آن هم به تناسب مقتضیات زمانشان جلوه‏گر شده و به منصه ظهور رسیده
و مشعلى براى هدایت بشر گردیده است. اثرى که در پیش روى دارید، ورقى از زندگى پربار
و حیات طیبه حجت الهى، عالم آل محمد را در مقابل دیدگان پیروان آن حضرت قرار داده است.
این اثر درباره شخصیتى است که جلوه کمالاتش به قدرى درخشان است که دشمنانش نیز جز اعتراف
بدان، چاره‏اى نداشته‏اند. حتى مأمون بارها و در فرصت‏هاى گوناگون بدان اعتراف کرده
از جمله گفته است:

 "رضا - علیه السلام - دانشمندترین و عابدترین
مردم روى زمین است."

 وى همچنین به رجاء بن ابى ضحاک
گفت: "... بلى اى پسر ابى ضحاک، او بهترین فرد روى زمین، دانشمندترین و عبادت
پیشه‏ترین انسان هاست..."

 مامون در سال 200 که بیش از سى
و سه هزار تن از عباسیان را جمع کرده بود، در حضورشان گفت:

 "... من در میان فرزندان عباس و فرزندان على
- رضى الله عنهم - بسى جست جو کردم ولى هیچ یک از آنان را با فضیلت‏تر، پارساتر، متدین‏تر،
شایسته‏تر و سزاوارتر به این امر (خلافت) از على‏بن موسى الرضا ندیدم."

 در نامه‏اى که مامون از امام تقاضا
مى‏کند اصول و فروع دین را برایش توضیح دهد، او را چنین خطاب مى‏کند: "اى حجت
خدا بر خلق، معدن علم و کسى که پیروى از او واجب مى‏باشد..." مأمون حضرت را
"برادرم" و "اى آقاى من" خطاب مى‏کند. در توصیف امام، مامون براى
عباسیان چنین نگاشته است: "... امام این که براى على بن موسى بیعت مى‏خواهم، پس
از احراز شایستگى او براى این امر و گزینش وى از سوى خودم بوده است... اما این که پرسیده‏اید
آیا مامون در زمینه این بیعت بینش کافى داشته است، بدانید که هرگز با او بیعت نکرده‏ام
مگر با داشتن بینایى کامل و علم به این که کسى در زمین باقى نمانده است که به لحاظ
فضیلت و پاکدامنى از او وضع روشنترى داشته و یا به لحاظ پارسایى، زهد در دنیا و آزادگى
بر او فزونى گرفته باشد. کسى از او بهتر جلب خشنودى خاص و عام را نمى‏کند و در برابر
خدا از وى استوارتر کس دیگر یافت نمى‏شود..."

 این اثر به بررسى حادثه شگفت و
اعجاب برانگیز ولایت عهدى آن حجت رسال الهى پرداخته است. حادثه ولایت عهدى امام رئوف
- علیه السلام - در منابع روایى و تاریخى فراوانى ذکر شده است. در این میان چند اثر
ذیل با تفصیل بیشترى به تحلیل ابعاد مختلف این قضیه شگرف پرداخته است:

 1. حیاه الامام الرضا، دراسه و تحلیل، نوشته جعفر
مرتضى؛ جناب آقاى دکتر سید خلیل خلیلیان بخش مربوط به ولایت عهدى را خلاصه کرده و ترجمه
آن را به نام "زندگى سیاسى هشتمین امام" منتشر کرده است.

 2. حیاه الامام على بن موسى الرضا، نوشته باقر شریف
القریشى، نویسنده مذکور در جلد 2 صفحه 280 به بعد تحت عنوان الامام الرضا و ولایت العهد،
درباره ولایت عهدى تحلیل خوبى ارائه داده است.

 3. ولایه العهد للامام الرضا - علیه السلام - نوشته
محمد مهدى شمس الدین، این اثر ضمن مجموعه آثار دومین همایش جهانى امام رضا علیه السلام
در جزء اول صفحه 417 به بعد چاپ شده است، متن حاضر برگرفته از متون مذکور است که در
چهار فصل سامان یافته است. در فصل اول درباره شرایط و علل اصرار مامون، جهت گرفتن بیعت
براى ولایت عهدى مباحثى تقدیم شده است. در این فصل، ثابت شده است که مأمون براى نجات
از تهدیدهاى فزاینده‏اى که از سوى اعراب، ایرانیان و به ویژه علویان و در رأس علویان
امام - علیه السلام - انجام مى‏گرفت دست به این اقدام زد و هرگز نیت درستى در این عمل
نداشت. در فصل دوم تحت عنوان داستان ولایت عهدى، ابتدا درباره توطئه مامون نسبت به
پیشنهاد خلافت به امام بحث و ثابت شده است که مامون در این پیشنهاد قصد جدى نداشت بلکه
مى‏خواست ببیند آیا امام، شوق خلافت در سر مى‏پروراند یا نه؛ پس از آن که امام پیشنهاد
خلافت را با توجه به جدى نبودن آن که مامون با وجود امتناع امام از پاى ننشست و این
بار ولى عهدى خویش را به وى پیشنهاد کرد.

 امام ابتدا امتناع ورزید ولى اصرار
و تهدیدهاى مامون چندان اوج گرفت که امام به ناچار با پیشنهادش موافقت کرد. در فصل
سوم درباره اهداف مامون از پیشنهاد ولایت عهدى بحث شده و با توجه به شواهد تاریخى اهداف
زیر مورد توجه قرار گرفته است:

 1. کنترل امام

 2. جدا کردن امام از مردم و شیعیان

 3. کسب پایگاه مردمى

 4. نیاز به پشتوانه محکم علمى و شخصیتى

 5. اثبات خیرخواهى و رعایت مصالح عمومى مسلمانان

 6. فرونشاندن شورش‏هاى علویان

 7. اثبات مشروعیت

 8. تایید گرفتن براى عملکرد و اقدامات حکومت

 9. متزلزل کردن موقعیت اجتماعى امام

 در فصل چهارم، درباره موضع‏گیرى
امام در برابر توطئه‏ى ولایت عهدى و برنامه هایى که امام براى ناکام کردن مامون در
راه رسیدن به اهدافش به کار بست، بحث شده است. برنامه‏هاى امام در چند بخش مطرح شده
که عبارت است از:

 1. افشاگرى نسبت به تحمیلى بودن ولایت عهدى

 2. سند ولایت عهدى بیانگر برنامه ى امام براى مقابله
با توطئه‏ى مامون

 3. شروط پذیرش ولایت عهدى نقشه‏هاى مامون را برهم
زد.

 4. نماز عید و تفکیک صفوف

 5. معاشرت اجتماعى امام برهم زننده نقشه‏هاى مامون

 فصل اول:

 شرایط و علل بیعت براى ولایت عهدى

 مأمون مى‏پنداشت پس از کشتن برادرش
امین و رهایى از شر پیروانش، و پس از به ثمر رسیدن مبارزات تبلیغاتى علیه اینان، دیگر
برایش حکومت هموار گردیده است و مى‏تواند با خیالى آرام سر به بستر آسایش فرو نهد.

 ولى این یک خیال خام بود، چه شرایطى
برخلاف مصالح وى پیش آمد. ایرانیان پس از جنگ خونین امین و مامون دست از تایید عباسیان
شستند. از گرد ایشان پراکنده شدند و به تایید و مهر علویان روى بردند، چه مى‏دانستند
آنان هستند که دادگسترى مى‏کنند و بر وفق شریعت گام برمى‏دارند؛ واقعه نیشابور و ماجراى
دو نماز عید، دلایل روشنى بود بر این عاطفه و مهر و احساس.

 یکى دیگر از علل روى گردانى ایرانیان
از بنى عباس آن بود که به چهره‏ى حقیقى، خودپرستى، ظلم و جور و آزار آنان پى برده بودند
و این‏ها تمام  از حکومتى سر مى‏زد که خود آن‏ها
در راه ایجادش کوشیده بودند.

 حتى اگر برخى هم بر تایید حکومت
مامون استوار بودند، ولى او خود نمى‏توانست براى مدت طولانى به این گونه تایید امیدوار
باشد. زیرا پس از رفتارى که مردم از او درباره برادر و پیروانش دیده بودند، دیگر همه
به را حتى مى‏توانستند سیاست و زیرکى مامون را درک کنند. به علاوه، پس از آن که دریافته
بودند او وعده‏هاى خویش را به فراموشى سپرده، دیگر دشوار مى‏نمود که بتوانند به حرف‏هاى
او دل خوش بدارند.

 اعراب نیز به خلافت و حکمرانى مامون
تن در نمى‏داد و این به دو دلیل بود:

 نخست آن که مادرش، مربى‏اش، متصدى
امورش همه غیرعرب بودند، و خدا مى‏داند که عرب‏ها از دست اینان چه کشیدند، دیگر منزلتى
برایشان قایل نبودند.

 مسعودى این طور مى‏نویسد:
"... منصور نخستین خلیفه‏اى بود که غیر عرب‏ها و خواجگان دربار خود را در کارهایش
شرکت داد و امور مهم را به دستشان سپرد، و بر عرب‏ها ترجیحشان بخشید. آن گاه خلفاى
پس از وى نیز از او متابعت کردند و در نتیجه سقوط کردند، به نابودى افتادند و ریاست
خود را از کف باختند..."

 این حزم درباره عباسیان چنین نگشته
است: "... دولت ایشان یک دولت غیرعربى بود. در این دولت قدرت‏هاى اجرایى عرب از
میان رفت، پارسیان خراسان، بر اوضاع مسلط شدند. دستگاه خلیفه به صورت دربار کسرى درآمد.
اینان تنها کارى که نکردند، این بود که مردم را به لعن یکى از اصحاب پیامبر دستور ندادند.
در حکومت بنى‏عباس وحدت مسلمانان به پراکندگى مبدل شد..."

 جاحظ نیز مى‏گوید: "... حکومت
بنى‏عباس، حکومتى عجمى و خراسانى بود، ولى بنى مروان حکومت تازى داشتند..."

 این گفته‏ها و نظایر آن همه دلالت
بر سقوط و استعباد عرب در آن ایام دارد، و این خود از امور مسلم تاریخ است. محققان
(از جمله احمد امین درجلد اول "ضحى الاسلام") درباره این مطلب بحث کاملى
ایراد کرده‏اند که علاقه‏مندان به کتاب‏هاى مربوط مراجعه کنند.

 پس دانستیم که سرورى عرب به دست
پارسیان از میان رفت و آنان که روزى صاحب همه گونه نفوذ و قدرت بودند، اکنون در چنگال
دیگران زجر مى‏کشیدند. از این رو دیگر طبیعى بود که اعراب نسبت به ایرانیان و هر که
به نحوى با آنان در ارتباط باشد، کینه بورزند.

 دلیل دوم بیزارى عرب از مامون به
خاطر سلوک ناپسند نیاکانش به ویژه پدرش هارون الرشید بود که با مردم، به طور کلى و
با اهل بیت به شیوه‏اى خاص، بدرفتارى مى‏کردند.

 در این میان، علویان نیز از فرصت
برخورد میان مامون و برادرش به نفع خود بهره بردارى کردند و، به صف آرایى و افزودن
فعالیت‏هاى خود پرداختند. حال شما مى‏توانید وضع دشوار مامون را در ذهن مجسم کنید،
به ویژه آن که فهرستى از شورش‏هاى علویان را نیز که در گوشه و کنار کشور برخاسته بود،
مورد توجه قرار دهید.

 شورش‏هاى علویان و دیگران

 ابوالسرایا که روزى در میان حزب
مامون جاى داشت، در کوفه سر به شورش برداشت. لشکریانش با هر سپاهى که رو به رو مى‏شدند،
آن را تار و مار مى‏کردند و به هر شهرى که مى‏رسیدند، آنجا را تسخیر مى‏کردند.

 مى‏گویند، در نبرد ابوالسرایا دویست
هزار تن از یاران سلطان کشته شدند، در حالى که از روز قیام تا روز گردن زدنش بیش از
ده ماه طول نکشید.

 حتى در بصره، که تجمع گاه عثمانیان
بود، علویان مورد حمایت قرار گرفتند بطورى که زید النار  قیام کرد و همراه با وى على بن محمد و از پیش نیز
على منصور به شورش برخاسته بودند.

 در مکه و نواحى حجاز، محمدبن جعفر
ملقب به "دیباج" قیام کرد که "امیرالمؤمنین" خوانده مى‏شد.

 در یمن، ابراهیم بن موسى بن جعفر
شورش کرد.

 در مدینه، محمدبن سلیمان بن داوود
بن حسن بن حسین، ابن على بن ابى‏طالب قیام کرد.

 در واسطا، که بخش عمده آن مایل
به عثمانیه بود، قیام جعفربن زید بن على و نیز حسین بن ابراهیم بن حسن بن على، رخ داد.

 در مدائن، محمدبن اسماعیل بن محمد
قیام کرد.

 خلاصه سرزمینى نبود که در آن یکى
از علویان به ابتکار خود یا به تقاضاى مردم، اقدام به شورش بر ضد عباسیان نکرده باشد.
بالاخره کار به جایى کشیده شده که اهالى بین النهرین و شام که به تفاهم با امویان و
آل مروان شهرت داشتند، به محمدبن محمد علوى، همدم ابوالسرایا، گرویدند و ضمن نامه نوشتند
که در انتظار پیکش نشسته‏اند تا فرمان او را ابلاغ کنند.

 شورش هایى که از سوى غیرعلویان
برپا شد، نیز بسیار است. برخى از این شورش‏ها، مردم را به "خشنودى خاندان محمد"
مى‏خواندند، مانند قیام حسن هرش در سال 189 هجرى و نیز افرادى دیگر که جاى ذکرشان در
این کتاب نیست. اگر کسى مایل به مطالعه باشد باید به کتاب‏هاى تاریخى مراجعه کند.

 در ارزیابى شورش‏هاى ضدعباسى به
این نکته پى مى‏بریم که خطر جدى از سوى علویان بود زیرا این شورش‏ها در مناطق بسیار
حساسى بر مى‏خاست و رهبرى‏شان نیز در دست افرادى بود که از استدلال قوى و شایستگى غیرقابل
انکارى برخوردار بودند و با عباسیان بدین لحاظ هرگز قابل مقایسه نبودند.

 این که مردم رهبران این شورش‏ها
را تایید مى‏کردند و بسرعت، دعوتشان را پاسخ مى‏گفتند، خود دلیل بود بر میزان درک طبقات
مختلف ملت و نحوه‏ى برداشتشان از خلافت عباسیان و نیز بر شدت خشمشان که بر اثر استبداد
حاکمان برانگیخته شده بود.

 در این میان، مامون بیش از هر کس
دیگر مى‏دانست که اگر امام رضا(ع) هم بخواهد از این فرصت استفاده کند و به تحکیم موقعیت
و نفوذ خویش بر ضد حکومت جارى، بپردازد، چه فاجعه‏اى در انتظارش خواهد بود.

 باید بدانیم علویان و بسیارى از
مردم، و بلکه عموم مسلمانان، قصد بیعت با مامون را نداشتند. مانند اهل بغداد که جریان
مخالفتشان با مامون مشهورتر از آن است که ذکر شود.

 اهالى کوفه نیز - که همواره از
دوستداران على و اولادش بودند - با مامون هرگز بیعت نکردند و تا زمانى بر مخالفت خود
باقى ماندند که برادر امام رضا(ع) عباس، نزدشان گسیل شد و آن‏ها را به بیعت فراخواند.
در اینجا فقط برخى او را پاسخ گفتند، ولى بقیه او را چنین خطاب کردند: "اگر آمده‏اى
ما را براى مامون  فرابخوانى و سپس براى برادرت،
ما هرگز به این دعوت نیازى نداریم. و اگر ما را به سوى برادرت، یا برخى از خاندان على
و یا حتى خودت فرا مى‏خوانى، تو را اجابت خواهیم کرد."

 مامون پس از دست یابى به حکومت
و قدرتى که آرزو داشت، همواره این کدام از او خشنود نیستند. حتى غرعرب‏ها نیز از او
سلب اطمینان کرده بودند.

 از سوى دیگر، شورش‏هاى علویان،
افزون بر دیگران، از هر سو آشکار گشته بود، بسیارى از طبقات مردم و بلکه عموم مسلمانان
نیز از بیعت با وى خوددارى مى‏کردند... با توجه به این جریانات، مامون چگونه مى‏توانست
در برابر تندبادها ایستادگى کند و نظام حکومتى خود را رهایى بخشد؟

 مامون دریافته بود که براى رهایى
از آن تهدیدهاى روزافزون مى‏بایست چندکار انجام بدهد:

 1- فرونشاندن شورش‏هاى علویان

 2- گرفتن اعتراف از علویان مبنى بر این که حکومت
عباسیان قانونى است.

 3- از بین بردن محبت و ستایش و احترامى که علویان
از سوى مردم برخوردار بودند و پیوسته روزافزون بود. او مى‏بایست این احساس عمیق را
از نهاد مردم برمى‏کند و علویان را به طرقى که شک شبهه‏ى زیادى هم برنیانگیزد، در نظرشان
بى‏آبرو مى‏گرداند، تا دیگر نتوانند دست به کوچک‏ترین حرکتى بزنند، و از سوى مردم حمایت
شوند.

 4- کسب اعتماد و مهر اعراب

 5- استمرار تایید قانونى از سوى تمام ایرانیان به
خصوص اهالى خراسان.

 6- راضى نگه داشتن عباسیان و هواخواهانش که با علویان
دشمنى داشتند.

 7- تقویت حس اطمینان  مردم نسبت به شخص مأمون، چه او بر اثر کشتن برادر،
اعتماد مردم را نسبت به خود سست کرده بود.

 8- و بالاخره ایجاد مصونیت براى خویشتن در برابر
خطرى که همواره آن را از سوى شخصیتى گرانقدر، احساس مى‏کرد.

 آرى، مامون از شخصیت بانفوذ حضرت
امام رضا(ع) بسیار بیم داشت و مى‏خواست خود را براى همیشه از این خطر در امان نگه دارد.

 نیاز به اعتماد به نفس

 مامون بیش از هر کس مى‏دانست که
براى رو به رو شدن با این مشکلات نه مى‏تواند از عباسیان کمک بگیرد چه همواره قتل برادرش
را بر او عیب جویى مى‏کردند و نه از عرب‏ها که از او سلب اعتماد کرده بودند.

 از همه مهم‏تر این که در میانشان
شخص با کفایتى که قابل اعتماد باشد، باقى نمانده بود. به هر حال در آن زمان که مامون
در میان فرزندان پدر خود که عباسى بودند کسى را براى یارى نیافت، ناچار شد مشکلات خود
را به کمک علویان و هواخواهان ایشان حل کند! علویانى که خود هسته اصلى مشکلات او را
تشکیل داده و بر سر راه حکمرانى اش پرتگاه‏ها گسترده بودند. کدام  شیوه مفیدتر بود؟ براى مبارزه با مشکلات جاى هیچ
گونه زورگویى و شدت عمل نبود، چه مامون از نتایج همین شیوه‏ها بود که با بن بست مواجه
شده بود. منطق و استدلال نیز مامون را سودى نمى‏بخشید. زیرا علویان از این لحاظ به
مراتب قوى‏تر از او بودند. اگر منطق آن بود که میان امت اسلامى شایع کرده بودند که
جانشینى پیامبر، خویشاوندانش را مى‏سزد، پس علویان به خلافت سزاوارتر بودند. اگر عباسیان
مى‏خواستند به داشتن لیاقت جهت رهبرى به نفع خود استدلال کنند، باز علویان را از خود
پیشتر مى‏یافتند.

 زیرا کسى منکر شایستگى ذاتى آن‏ها
براى سمت رهبرى نبود. اگر مى‏خواستند به نصّ قرآن یا سنت استدلال کنند، باز کسانى که
جرأت و شایستگى این کار را داشتند، همان خاندان على و امامان اهل بیت بودند. خلاصه
هیچ یک از این شیوه‏ها به نظر مامون، کارى نیامد و مامون همچنان در ورطه‏ى هولناک خود
دست و پا مى‏زد. پس او چه مى‏بایست مى‏کرد؟

 نقشه مامون

 دیدیم چگونه مامون در محاصره هشت
مشکل بزرگ قرار گرفته بود. براى رهیدن از آن موقعیت دشوار و حفظ مقام خلافت براى خود
و خاندانش شیوه جدیدى را که هرگز سابقه نداشت، طرح ریزى کرد.

 گویا براى یافتن چنین راه حلى مدتها
اندیشیده بود و نقشه‏اى که سرانجام یافت حکایت از رأى محکم و بینش عمیق او مى‏کرد.

 نقشه مامون بسیار شگفت و هیجان‏انگیز
بود، ولى با توجه به شرایط آن  زمان گامى بود
که خیلى طبیعى برداشته مى‏شد، یعنى: گرفتن بیعت براى ولیعهدى امام رضا(ع) که پس از
مامون به مقام خلافت برسد. بدینوسیله، مامون او را امیر همه بنى هاشم - چه عباسیان
و چه طالبیان - قرارداد و خود نیز لباس سبز پوشید.

 فصل دوم: داستان ولایت عهدى

 نگرشى بر تاریخ

 در کتاب‏هاى تاریخى چنین آمده است
که مامون نخست پیشنهاد خلافت به امام کرد، ولى امام به شدت از پذیرفتن آن خوددارى نمود.
مدت‏ها مامون مى‏کوشید که امام را به پذیرش این مقام قانع گرداند، ولى موفق نمى‏شد.
مى‏گویند این کوششها به مدت دو ماه در "مرو" ادامه یافت و امام همچنان از
پذیرفتن پیشنهاد وى امتناع مى‏ورزید.

 مامون به امام گفت:
"...  اى فرزند رسول خدا، من به فضیلت،
علم، زهد، پارسایى و خداپرستى ات پى بردم و دیدم که تو از من به خلافت سزاوارترى".

 امام پاسخ داد: "با پارسایى
در دنیا، امید نجات از شر آن را دارم، با خویشتن‏دارى از گناهان، امید دریافت بهره‏ها
دارم و با فروتنى در دنیا مقام عالى نزد خدا مى‏طلبم..."

 مامون گفت: "مى‏خواهم خود
را از خلافت معزول کنم و آن را به تو واگذارم و خود نیز، با تو بیعت کنم!"

 امام پاسخ داد: اگر این خلافت از
آن توست، پس حق ندارى این جامه ى خدایى را از تن خود به درآورى و، بر قامت شخص دیگرى
بپوشانى، و اگر خلافت از آن تو نیست، پس چگونه چیزى را که مال تو نیست، به من مى‏بخشایى؟"

 با این همه مامون گفت: "توناگزیر
از پذیرفتن آنى!"

 امام پاسخ داد: "هرگز این
کار را با طیب خاطر نخواهم کرد..."

 روزها و روزها مامون در متقاعد
ساختن امام کوشید و پیوسته فضل و حسن را به نزدش فرستاد و بالاخره هم مایوس شد از اینکه
امام خلافت را از وى بپذیرد.

 روزى ذوالریاستین، وزیر مامون،
در برابر مردم ایستاد و گفت: شگفتا! چه امر شگفت انگیزى مى‏بینم! مى‏بینم که امیرالمؤمنین،
مامون، خلافت را به رضا تفویض مى‏کند، ولى او نمى‏پذیرد... من هرگز خلافت را اینگونه
ضایع شده نیافتم"

 اکنون این سوال مطرح مى‏شود: آیا
مامون مقام خلافت را به طور جدى به امام عرضه مى‏داشت؟

 حقیقت آن است که تمام قرائن و شواهد
دلالت بر جدى نبودن این پیشنهاد دارد. زیرا مردى که براى رسیدن به خلافت دست به قتل
برادر خویش مى‏زند. و حتى کمر به قتل وزرا و فرماندهان خود  دیگران مى‏بندد و براى نیل به این مقام، شهرهاى
بسیارى را به ویرانى مى‏کشاند، نمى‏تواند به سادگى دست از خلافت بردارد و با اصرار
و خواهش آن را به کسى واگذارد که نه در خویشاوندى مانند برادر به او نزدیک است و نه
در خویشاوندى مانند برادر به او نزدیک است و نه درجلب اطمینان به پاى وزرا و فرماندهانش
مى‏رسد.

 آیا مى‏توان پذیرفت که تمام فعالیت‏هاى
مامون از جمله قتل برادر، همه به خاطر مصالح امت صورت مى‏گرفت و او مى‏خواست که راه
خلافت را براى امام رضا(ع) بازکند؟!

 چگونه مى‏توان بین تهدیدهاى او
نسبت به امام و جدى بودن پیشنهاد مزبور، رابطه‏ى معقولى برقرار کرد؟

 اگر او توانسته بود با تهدید مقام
ولى عهدى را به امام بقبولاند، پس چرا در قبولاندن خلافت، همین زور و اجبار را به کار
نگرفت؟

 پس از امتناع امام، دلیل اصرار
مامون چه بود، و چرا امام را به حال خود رها نکرد، و چرا باز هم آن همه زورگویى و اعمال
قدرت را در پیش گرفت؟

 اگر مامون به راستى مى‏خواست امام
را بر مسند خلافت مسلمانان بنشاند، پس چرا تاکید مى‏کرد که براى رفتن به بارگاهش، از
راه کوفه و قم نرود؟ او به خوبى مى‏دانست که در این دو شهر، مردم آمادگى داشتند که
شیفته، امام گردند.

 و باز هم اگر مامون راست مى‏گفت،
پس چرا جلوى امام را در مسیر رفتن به نماز عید گرفت؟ آرى، او مى‏ترسید که اگر امام
به نماز بایستد، پایه‏هاى خلافتش به تزلزل افتد.

 همچنین، اگر او امام را حجت خدا
بر خلق و داناترین فرد روى زمین مى‏دانست، پس چرا مى‏خواست نظرى بر امام تحمیل کند
که ایشان آن را به صلاح نمى‏دید، و چرا بالاخره امام را آن همه تهدید مى‏کرد؟

 و به راستى آن رفتار خشن و بى رحمانه‏اى
که مامون پیش از بیعت و بعد از آن با امام و علویان در پیش گرفت، چگونه قابل توجیه
است؟

 مامون هرگز خود را آماده‏ى پاسخ
به این سؤال‏ها نکرد و در توجیه اقدام خویش، منطق استوارى برنگزید. او گاهى مى‏گفت
که مى‏خواهد پاداش على بن ابیطالب را در حق اولادش منظور بدارد.

 گاهى مى‏گفت انگیزه‏اش اطاعت از
فرمان خدا و طلب خشنودى اوست که با توجه به علم و فضل و تقواى امام رضا(ع) مى‏خواهد
مصالح امت اسلامى را تامین کند.

 و زمانى هم مى‏گفت که او نذر کرده
است در صورت پیروزى بر برادر مخلوعش امین، ولى عهدى را به شایسته‏ترین فرد از خاندان
ابى طالب بسپارد.

 این توجیه‏هاى خام همه مامون جهت
پاسخ گویى به سؤال‏هاى انتقادآمیز پیش‏بینى‏هاى لازم را نکرده بود. و از این روست که
آن‏ها را در تناقض و ناهماهنگى مى‏یابیم. هر چند کتاب‏هاى تاریخى به سؤالى که ما عنوان
کردیم نپرداخته‏اند، ولى شواهد بسیارى یافته‏ایم بر این مطلب که مردم نسبت به آنچه
در دل مامون مى‏گذشت، بسیار شک روا مى‏داشتند. از باب مثال "صولى" و
"قفطیو" و دیگران داستان "عبدالله بن ابى سهل نوبختى" ستاره شناس
را چنین نقل کرده‏اند که وى براى آزمایش مامون اظهار د اشت که زمان انتخاب شده براى
بستن بیعت ولى عهدى، از نظر ستاره‏شناسى، مناسب نمى‏باشد. اما مامون که اصرار داشت
بیعت حتماً باید در همان زمان بسته شود براى هرگونه تاخیر یا تغییرى در وقت، وى را
به قتل تهدید کرد.

 آشنایى امام نسبت به هدف‏هاى مامون

 چنانکه گذشت امام در برابر پیشنهاد
خلافت، خیلى سرسختانه مقاومت کرد. چرا که به خوبى دریافته بود، در برابر یک بازى خطرناکى
قرار گرفته است که در بطن خود مشکلات و خطرهاى بسیارى را هم براى ایشان و هم براى علویان
و هم براى سراسر امت اسلامى، مى‏پرورد.

 امام به خوبى مى‏دانست که قصد مامون،
ارزیابى نیت درونى اوست یعنى مى‏خواست بداند آیا امام به راستى شوق خلافت در سر مى‏پروراند،
که اگر این گونه است هر چه زودتر به زندگى‏اش خاتمه دهد. آرى، این سرنوشت ابوالسرایا)،
محمدبن جعفر، طاهربن حسین، و دیگران و دیگران.

 از این گذشته، مامون با دادن پیشنهاد
خلافت، قصد داشت زمینه را براى پذیرفتن مقام ولى عهدى از سوى امام فراهم آورد. امرى
که هدفها و آرزوهاى وى را برمى آورد قبول ولى عهدى از سوى امام بود نه خلافت.

 پس به این نتیجه مى‏رسیم که مامون
هرگز در پیشنهاد مقام خلافت جدى نبود.

 پیشنهاد ولایت عهدى

 پس از آن که امام تراژدى پیشنهاد
خلافت را با توجه به جدى نبودن آن از سوى مامون، پشت سر نهاد، خود را بر برابر صحنه
بازى دیگرى یافت و مامون با وجود امتناع امام هرگز از پاى ننشست و این بار ولى عهدى
خویش را به وى پیشنهاد کرد. در اینجا نیز امام مى‏دانست که منظور، تأمین هدف هاى شخصى
مامون است، لذا دوباره امتناع ورزید، ولى اصرار و تهدیدهاى مامون چندان اوج گرفت که
امام به ناچار با پیشنهادش موافقت کرد.

 دلایل امام براى پذیرفتن ولى عهدى

 امام رضا(ع) ولى عهدى مامون را
پذیرفت چرا که به این حقیقت واقف بود که بهاى امتناع از پذیرفتن ولایت عهدى، تنها جان
خودش نمى‏باشد، بلکه علویان و دوستدارانشان همه درمعرض خطر قرار مى‏گیرند. حتى اگر
بر امام جایز بود که در آن شرایط، جان خویشتن را به خطر بیفکند، در مورد دوستداران
و شیعیان خود و یا سایر علویان هرگز به صلاح نمى‏دانست که جان آنان را به مخاطره بیندازد.

 افزون بر این، بر امام لازم بود
که جان خویشتن و شیعیان و پیروانش را از گزندها برهاند. زیرا امت اسلامى بسیار به وجود
آنان و آگاهى بخشیدنشان نیاز داشت. اینان باید باقى مى‏ماندند تا مردم را چراغ راه
و رهبر و مقتدا در حل مشکلات و هجوم شبهه‏ها باشند.

 آرى! مردم به وجود امام و دست پروردگان
وى نیاز بسیار داشتند، چه در آن زمان موج فکرى و فرهنگى بیگانه  بر همه جا چیره شده بود و با خود کفر و الحاد در
قالب بحثهاى فلسفى و شبهه نسبت به مبادى خداشناسى، ارمغان مى‏آورد. بر امام لازم بود
که بر جاى بماند و مسؤولیت خویش را در نجات امت به انجام برساند. و دیدیم که امام نیز
- با وجود کوتاه بودن دوران زندگى‏اش پس از ولى عهدى - چگونه عملاً وارد این کارزار
شد.

 حال اگر او با ردّ قاطع و همیشگى
ولى عهدى، هم خود و هم پیروانش را به دست نابودى مى‏سپرد این فداکارى کوچک‏ترین تاثیرى
در تحقق این هدف مهم برنداشت.

 علاوه بر این، نیل به مقام ولى
عهدى، یک اعتراف ضمنى از سوى عباسیان به شمار مى‏رفت، دایر بر این که علویان نیز در
حکومت سهم شایسته‏اى دارند.

 از دیگر دلایل قبول ولى عهدى از
سوى امام آن بود که مردم اهل بیت را در صحنه‏ى سیاست حاضر بیابند و به دست فراموشى
نسپارند، و نیز گمان نکنند که آنان همان گونه که شایع شده بود، فقط علما و فقهایى هستند
که در عمل هرگز به کار ملت نمى‏آیند. شاید امام نیز در پاسخ به "ابن عرفه"
به این نکته اشاره کرده است، هنگامى که از وى پرسید:

 - اى فرزند رسول خدا! به چه انگیزه‏اى وارد ماجراى
ولى عهدى شدى؟

 امام پاسخ داد:

 به همان انگیزه‏اى که جدم على(ع)
را وادار به ورود در شورا نمود.

 گذشته از همه این‏ها، امام در ایامى
ولى عهدى خویش چهره‏ى واقعى مامون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیت و هدف‏هاى
وى در کارهایى که انجام مى‏داد، هرگونه شبهه و تردیدى را از نظر مردم برداشت.

 آیا امام رغبتى به این کار داشت؟

 مطالبى که مطرح شد هرگز دلیلى بر
میل باطنى امام براى پذیرفتن ولى عهدى نمى‏باشد. بلکه همان گونه که حوادث بعدى اثبات
کرد، امام مى‏دانست که هرگز از دسیسه‏هاى مامون و دار و دسته‏اش در امان نخواهد بود
و گذشته از جانش، مقامش نیز تا مرگ مامون پایدار نخواهد ماند. امام به خوبى درک مى‏کرد
که مامون به هر نحوى در مقام نابودى وى - جسمى یا معنوى - برخواهد آمد.

 برخى از دلایل ناخشنودى امام علیه
السلام

 متونى که در این باره به دست ما
رسیده آن قدر زیاد است که به حد تواتر رسیده است. ابوالفرج مى‏نویسد: "... مامون،
فضل و حسن، فرزندان سهل، را نزد على بن موسى علیه السلام روانه کرد. ایشان به وى مقام
ولى عهدى را پیشنهاد کردند، ولى او نپذیرفت، آنان پیوسته پیشنهاد خود را تکرار کردند
و امام همچنان از پذیرفتنش خوددارى مى‏کرد، تا یکى از آن دو نفر زبان به تهدید گشود،
دیگرى نیز گفت، به خدا سوگند که مامون مرا دستور داده تا گردنت را بزنم اگر با خواست
او مخالفت کنى."

 برخى دیگر چنین آورده‏اند که مامون
به - امام علیه السلام - گفت: "اى فرزند رسول خدا، این که از پدران خود داستان
مسموم شدن خود را روایت مى‏کنى، آیا مى‏خواهى با این بهانه جان خود را از تن در دادن
به این کار، آسوده سازى و مى‏خواهى که مردم تو را زاهد در دنیا بشناسند؟"

 امام رضا(ع) پاسخ داد: "به
خدا سوگند، از روزى که او مرا آفریده است هرگز دروغ نگفته‏ام، و نه به خاطر دنیا، زهد
در دنیا را پیشه کرده‏ام، و در ضمن مى‏دانم که منظور تو چیست و تو به راستى چه از من
مى‏خواهى."

 - "چه مى‏خواهم؟"

 - "آیا اگر راست بگویم در امانم؟"

 - "بلى در امان هستى."

 - "تو مى‏خواهى که مردم بگویند، على بن موسى
از دنیا روى گردان نیست، اما این دنیاست که بر او اقبال نکرده. آیا نمى‏بینید که چگونه
به طمع خلافت، ولى عهدى را پذیرفته است."

 در اینجا مامون برآشفت و به او
گفت: "تو همیشه به گونه‏ى ناخشنودى با من برخورد مى‏کنى، در حالى که تو را از
سطوت خود ایمنى بخشیدم. به خدا سوگند، اگر ولیعهدى را قبول کنى که هیچ، وگرنه مجبورت
خواهم کرد که آن را بپذیرى. اگر باز همچنان امتناع بورزى، گردنت را خواهم زد."
امام رضا(ع) در پاسخ ریّان که علت نپذیرفتن ولى عهدى را پرسیده بود، فرمود:

 "... خدا مى‏داند که چقدر از این کار بدم مى‏آید.
ولى چون مرا مجبور کردند که از میان کشته شدن یا پذیرفتن ولى عهدى یکى را برگزینم،
من ترجیح دادم که آن را بپذیرم... در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشاند
و من تحت فشار و اکراه بودم."

 امام حتى در پشت نویس پیمان ولى
عهدى این نارضایتى خود و به سامان نرسیدن ولى عهدى خویش را برملا کرده بود.

 فصل سوم: اهداف مامون ازبیعت براى
ولیعهدى

 غرض مامون از گرفتن بیعت براى ولى
عهدى امام رضا(ع) تامین هدف هایى بود که به اجمال بیان مى‏گردد:

 1- کنترل امام

 احساس ایمنى از خطرى که همواره
آن را از سوى امام رضا(ع) احساس مى‏کرد. شخصیتى نادر که نوشته‏هاى علمى‏اش در شرق و
غرب نفوذ فراوان داشت و نزد خاص و عام - به اعتراف مامون - از همه محبوب‏تر بود. در
صورت ولى عهدى، او دیگر نمى‏توانست مردم را به شورش یا هرگونه حرکت دیگرى بر ضد حکومت،
دعوت کند.

 شخصیت امام باید تحت کنترل دقیق
وى قرار گیرد، و هم از داخل و هم از خارج این کنترل بر او اعمال گردد، تا آن که کم
کم راه براى نابود ساختن وى به شیوه‏هاى مخصوصى هموار شود.

 به عنوان مثال یکى از انگیزه‏هاى
مامون در تزویج دخترش این بود که در زندگى شخصى امام مراقبى را بگمارد که هم مورد اطمینان
او باشد و هم جلب اعتماد بنماید.

 افزون بر این، چشم‏هاى دیگرى نیز
از سوى مامون براى مراقبت امام رضا - علیه السلام - گماشته شده بودند که تمام حرکات
و اعمال وى را گزارش مى‏کردند. یکى از آن‏ها "هشام بن ابراهیم راشدى" بود
که از نزدیکان امام به شمار مى‏رفت و، کارهایش همه به دست وى انجام مى‏گرفت. هنگامى
که امام را به مرو آوردند، هشام با ذوالریاستین و مامون نیز او را به عنوان دربان امام
قرار داد.

 از آن پس تنها کسى مى‏توانست امام
را ملاقات کند که هشام مى‏خواست. در نتیجه، دوستان امام کمتر به او دسترسى پیدا مى‏کردند..."

 2- جدا کردن امام از مردم و شیعیان

 مامون مى‏خواست امام چنان به او
نزدیک شود که به راحتى بتواند ایشان را از زندگى اجتماعى محروم سازد و، مردم را از
امام دور گرداند. تا آنان تحت تاثیر شخصیت امام، علم، حکمت و درایت شان قرار نگیرند.

 از این مهم‏تر آن که مامون مى‏خواست
امام را از شیعیان و دوستانش نیز جدا سازد تا با قطع رابطه‏شان به پراکندگى افتند و
دیگر نتوانند دستورهاى امام را دریافت کنند.

 3- کسب پایگاه مردمى

 مامون علاوه بر این که مى‏خواست
خود را در پناه امام از خشم و انتقام مردم علیه بنى عباس مصون بدارد، قصد داشت از احساسات
مردم نسبت به اهل بیت - که پس از برافروختن شعله جنگ بین او و برادرش پیوسته رو به
تزاید بود - نیز به نفع خویشتن و در راه مصالح حکومت عباسى، بهره بردارى کند.

 به دیگر سخن، مامون مى‏خواست از
این بازى پایگاهى نیرومند و گسترده و ملى براى خود کسب کند. او چنین مى‏پنداشت که به
همان اندازه که شخصیت امام از تایید و نفوذ و نیرومندى برخوردار است، حکومت وى نیز
مى‏تواند با اتصال به امام در میان مردم جا باز کند.

 دکتر شیبى مى‏نویسد: "امام
رضا(ع) پس از ولى عهد شدن دیگر تنها پیشواى شیعیان نبود، بلکه اهل سنت، زیدیه و دیگر
فرقه‏هاى متخاصم شیعه، همه بر امامت و رهبرى وى اتفاق کردند".

 4- نیاز به پشتوانه‏ى محکم علمى و شخصیتى

 نظام حکومتى در آن ایام نیاز به
شخصیتى داشت که عموم مردم را با خشنودى به سوى خود جلب کند. در برابر آن افراد کم لیاقت
و چاپلوسى که بر سر خوان حکومت عباسى فقط به منظور طلب مال و قدرت گرد آمده بودند،
وجود چنان شخصیت عظیمى یک نیاز مبرم بود. به ویژه آن که به لحاظ منطق در برابر هجوم
علماى سایر ادیان با شکست مواجه مى‏شدند. به همین دلیل، متفکران سایر ادیا

/ 0 نظر / 19 بازدید