برهان قاطع (مناظرات امام علی بن موسی الرضا(ع) با علما و دانشمندان سایر ادیان )

از دیر باز انسانها ارتباط با یکدیگر را از طریق گفت و گو سامان داده اند و بدین
گونه عقاید خود را هم در میان نهاده اند. این خصیصه عمومی و فطری در ادیان توحیدی
مورد توجه قرار گرفته است و پیامبران بزرگ الهی، چه در مقام تبلیغ و چه در موقعیت
های متعدد علمی، آن را پاس داشته و حرمت گذارده اند.

نوح با کافران قئوم خویش احتجاج می کند و به آنان اجازه سخن گفتن می دهد و سپس
دلیل های خود را ارائه می دهد تا آنجا که مخالفانش، آن را بیش از حد نیاز می
خوانند.[1]
و پیشنهاد قطع گفت و گو را می دهند.

هود و صالح نیز با قوم خویش به گفت و گو می نشینند و استدلال های روشن خود را
بیان می کنند.[2]
و ابراهیم خلیل با خویشان[3] و نیز گمراهان طبیعت
پرست  و حتی سرکرده نمرودیان بت پرست[4]
به بحث می نشینند و با استدلال، مبهوتشان می کند.[5]

مناظره های لوط و شعیب با اقوام خود[6] و موسی با فرعون[7]
و عیسی با متعصبان یهود نیز از نمونه های بارز گفتگوی دینی است؛ احتجاجات پیامبر
بزرگ اسلام نیز با مشرکان عربستان و مسیحیان نجران و یهودیان و ماده پرستان و
منکران معاد، در بسیاری از کتاب های حدیث، انعکاس یافته است[8] و به تعبیر امام هادی(ع)
بارها و بارها صورت گرفته است.[9]

پس از پیامبر، اهل بیت عصمت و طهارت(ع) نیزاین سیره را تداوم بخشیدند و با
اقتدا به سنت نیکوی پیامبران، گام در جای پای آنان نهادند. امام علی(ع) با
دانشمندان یهود درباره خدا و صفات او به مناظره پرداخت.[10]
و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) بارها در مجلس معاویه با او و دیگر شامیان به مناظره
پرداختند و امام باقر(ع) با خوارج، دشمن ترین دشمنان جدّش، امام علی(ع) به گفتگو
نشست.[11]

احتجاج ها و مناظره های امام صادق(ع) با زندیقان در اواسط نیمه اول قرن دوم
هجری و نیز گفت و گو های شاگردانش مانند هشام بن سالم و هشام بن حکم، مؤمن طاق و
حمران و طیّار و ... جزو گرانسنگ ترین میراث دینی ما در زمینه مناظره است و رساله
هایی چون توحید مفضّل و اهلیجه، گواهی بر همین سنّت مناظره است.[12]

روایات و گزارش های مفصّل این مناظره ها، هم غنی کننده مباحث عقاید و کلام شیعه
است و هم نشان دهنده ادب گفتگو و تحمل و شکیبایی ائمه معصوم در برابر خصم  و ناراستی ها و درشتی های آنان است.

 در میان ائمه، مناظرات نغز و ژرف امام
رضا(ع) مثال زدنی است. ایشان در جبهه برون دینی و درون دینی، از طریق مناظرات به
مقابله با مخالفان پرداخت و سؤالات و شبهه های زندیقان و اشکالات دیگر اندیشان به
حوزه عقاید شیعه را پاسخ گفت.[13]

در این اثر ابتدا گزارشی از مناظرات عالم آل محمد ارائه و در ادامه، هدف مأمون
از تشکیل این جلسات و نیز برکات مناظرات امام هشتم مورد توجه واقع شده است. در
ادامه درباره ویژگی های مناظرات امام رضا(ع)، محتوای مناظرات و درس هایی که از
مناظرات امام می توان گرفت، مباحثی تقدیم ارادتمندان و دلباختگان به آن حضرت شده
است. امیدواریم که این هدیه ناچیز مورد قبول امام رئوف قرار گیرد.

مناظرات امام رضا(ع)

از عالم آل محمد(ص) مناظرات فراوانی نقل شده است، در این قسمت گزارشی از این
مناظرات را تقدیم می کنیم.

از حسن بن محمد نوفلی هاشمی نقل شده است که می گوید: مأمون علمای ادیان و
بزرگان دین و مذاهب مختلف را جمع کرد و پس از خوش آمدگویی به آنان چنین گفت: «شما
را برای امر خیری فرا خواندم مایلم با پسرعمویم که از مدینه به این جا آمده است،
مناظره کنید. فردا اول وقت بیایید و کسی از این دستور سرپیچی نکند. آنان اطاعت
کردند و گفتند: ان شاء الله اول وقت در این جا حاضر خواهیم شد.»

فردا صبح مأمون، یاسررا به دنبال حضرت فرستاد. یاسر به امام گفت: «مأمون می گوید
که می خواهم شما در این جلسه شرکت کنید». حسن بن محمد نوفلی ظاهراً از این مسأله
ترسی داشت. امام رضا(ع) به او رو کردند و فرمودند: «نوفلی تو عراقی هستی و عراقی
ها طبع ظریف و نکته سنجی دارند؛ نظرت درباره برگزاری این گردهمایی علمای ادیان و
اهل شرکت توسط مأمون چیست؟» نوفلی گفت: «می خواهد شما را بیازماید و کار نامطمئن و
خطرناکی کرده است.» حضرت فرمودند: «چطور؟» گفت: «متکلمان و اهل بدعت مثل علما نیستند.
چون عالم مطالب درست و صحیح را انکار نمی کند ولی آنها همه اهل انکار و مغالطه
اند. اگر با در نظر گرفتن وحدانیت خدا با آنان بحث کنید، خواهند گفت: وحدانیتش را
ثابت کن و اگر بگویید. محمد(ص) رسول خداست، می گویند: رسالتش را ثابت کن. سپس
مغالطه می کنند و باعث می شوند خود شخص، دلیل خود را باطل و دست از حرف خویش
بردارد.» سپس گفت: «قربانت گردم از آنان بر حذر باشید و مواظب خودتان باشید.» حضرت
تبسمی فرمودند و گفتند: «ای نوفلی آیا می ترسی آنان ادله مرا باطل کنند و مجابم
کنند؟»

نوفلی گفت: «به خدا درباره شما ترسی ندارم و امید دارم خداوند شما را بر آنان
پیروز کند.»

سپس حضرت فرمودند: «ای نوفلی می خواهی بدانی چه زمانی مأمون پشیمان خواهد شد؟»
گفت: «بلی» . حضرت فرمودند: «زمانی که با اهل تورات با توراتشان و با اهل انجیل با
انجیلشان و با اهل زبور با زبورشان و با صابئین به زبان عبری و با زرتشتیان به
فارسی و با رومیان به رومی و با هر فرقه ای از علما به زبان خودشان صحبت کنم، آن
گاه که همه را مجاب سازم و در بحث بر همگی پیروز شوم و همه آنان سخنان مرا بپذیرند،
مأمون خواهد دانست آنچه در صددش می باشد شایسته او نیست.در این موقع است که مأمون
پشیمان خواهد شد ولا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم».[14]

امام پس از این که وضو ساختند و مقداری سویق (نوشیدنی یا آش یا حلیم) میل
فرمودند، به جایگاه مناظره رفتند. مأمون آن حضرت را به جاثلیق (کاتولیک) بزرگ مسیحیان
معرفی کرد و خواست که با امام(ع) بحث و انصاف رار عایت کند.

مناظره با جاثلیق (بزرگ مسیحیان)

جاثلیق به مأمون گفت: «ای امیرالمؤمنین چگونه با کسی بحث کنم که به کتابی
استدلال می کند که من آن را قبول ندارم و به گفتار پیامبری احتجاج می کند که من به
اوایمان ندارم؟» حضرت فرمودند: «ای مرد مسیحی! اگر از انجیل برایت دلیل بیاورم آیا
می پذیری؟» جاثلیق گفت: «آیا می توانم آنچه را انجیل فرموده است، رد کنم؟ به خدا
سوگند برخلاف میل باطنی ام خواهم پذیرفت.» حضرت فرمودند: «حال هر چه می خواهی بپرس
و جواب را دریافت کن : «سل عما بدالک و افهم الجواب».

ابتدا جاثلیق نظر امام(ع) را درباره حضرت عیسی(ع) جویا شد؛ به این منظور که
اگر آن حضرت فرموند که او را قبول دارم، او هم در مقام انکار بگوید من پیامبر و
کتاب شما را قبول ندارم. اما حضرت هوشیارانه پاسخ دادند: «من به نبوت عیسی و کتابش
و به آنچه امتش را بدان بشارت داده است و حواریون نیز آن را پذیرفته اند ایمان
دارم و به عیسایی که به نبوت پیامبر(ص) و کتابش ایمان نداشته است و امت خود را به
او بشارت نداده است، کافرم.»

جاثلیق از حضرت رضا(ع) تقاضای دو شاهد عادل از همکیشان خود (مسیحی) و دو شاهد
از غیر همکیشان خود نمود. حضرت فرموند: «حال سخن به انصاف گفتی.»

حضرت(ع)یکی از شاهدان را یوحنای دیلمی که محبوب ترین شخص نزد مسیح بود، معرفی
کردند و فرمودند: «تو را قسم می دهم آیا در انجیل چنین نیامده است که یوحنا گفت:
«مسیح مرا به دین محمد عربی آگاه کرد و مژده داد  که بعد از او خواهد آمد و من نیز به حواریون
مژده دادم و آن ها به او ایمان آوردند.» جاثلیق گفت: «بله».

جاثلیق خواست که مصداق را نامعین جلوه دهد و گفت: «زمان آمدن آن پیامبر نامشخص
است.» اما حضرت باز از انجیل درباره پیامبر(ص) و اهل بیتش(ع) دلیل آوردند و صفر (الاصحاح)
ثالث انجیل را قرائت کردند. وقتی به مطلب مربوط به پیامبر(ص) رسیدند توقف کردند و
از نسطاس رومی  - که صفر (الاصحاح) ثالث را
به تمام و کمال حفظ بود – خواستند که
شهادت دهد. و او شهادت داد و آنگاه حضرت فرمودند: «این عین گفتار حضرت مسیح است،
اگر مطلب انجیل را تکذیب کنی، موسی و عیسی(ع) را تکذیب کرده ای و اگر این مطلب را
منکر شوی، قتلت واجب است زیرا به خدا و پیامبر و کتابت کافر شده­ای.»  چاثلیق گفت: «مطلبی را که از انجیل برایم روشن
شود انکار نمی کنم و بدان اذعان دارم.» حضرت فرمودند: «شاهد بر اقرار او باشید.»

وقتی جاثلیق بر احاطه آن حضرت بر انجیل و دین مسیحیت آگاه شد، درباره تعداد
حواریون سؤال کرد که حضرت جواب او را دادند و فرمودند: «از شخص آگاهی سؤال کردی،
حواریون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آن ها لوقا بود. اما علمای بزرگ نصاری سه
نفر بودند یوحنای اکبر، در سرزمین باخ، یوحنای دیگری در قرقیسا و یوحنای دیلمی در
رجاز و نام پیامبر و اهل بیت و امتش نزداو بود، و او بود که به امت عیسی و بنی
اسرائیل بشارت داد.»

سپس حضرت فرمودند: «ای مسیحی به خدا سوگند ما به عیسی که به محمد(ص) ایمان
داشت، ایمان داریم، به عیسی ایرادی نداریم جز ضعف و ناتوانی و کم نماز و روزه اش.»
جاثلیق در حالی که منظور امام را متوجه نشده بود، گفت: «به خدا قسم علم خود را
فاسد و خود را تضعیف کردی. گمان می کردم عالم ترین فرد بین مسلمانان هستی.» حضرت
فرمودند: «مگر چه شده است؟» گفت: «می گویی عیسی ضعیف بود و کم روزه می گرفت و کم
نماز می خواند؛ و حال آنکه عیسی حتی یک روز هم بدون روزه نگذراند و حتی یک شب هم
نخوابید. همیشه روز ها، روزه بود و شب ها، شب زنده دار.» حضرت فرمودند: «برای تقرب
به چه کسی روزه می گرفت و نماز می خواند؟» جاثلیق از کلام افتاد و ساکت شد.[15]
چون منظور حضرت آن بود که شما که ادعا می کنید عیسی خداست، پس برای چه کسی نماز می
خواند و روزه می گرفت؟

سپس حضرت(ع) از جاثلیق پرسیدند که «چرا منکر هستی که عیسی با اجازه خدا مرده
ها را زنده می کرد؟» جاثلیق گفت: «زیرا کسی که مرده ها را زنده کند و نابینا و شخص
مبتلا به پیسی را شفا دهد، خداست و شایسته پرستش.»[16]

امام رضا(ع) هم با ذکر نمونه هایی از تاریخ که پیامبران پیشین مانند: یسع، موسی،
عزیر، ابراهیم و ... بعضی از این کار ها را انجام می دادند، فرمودند: «همگی مضمون
آیاتی از تورات و انجیل و زبور و قرآن است. درباره این ها چه می گویی؟ آیا آن ها
هم باید ادعای خدایی کنند؟» جاثلیق جواب داد: «بله، حرف حرف شماست و معبودی نیست
جز الله».[17]

سپس حضرت رو به رأس الجالوت، بزرگ یهودیان نمودند و فرمودند: «تو را به ده آیه
ای که بر موسی بن عمران نازل شده است، قسم می دهم که آیا خبر محمد(ص) و امتش در
تورات موجود نیست؟» و سپس فرازهایی از تورات را که درباره پیامبر(ص) و امتش است،
قرائت فرمودند. رأس الجالوت گفت: «آریما نیز آن را همین گونه درتورات یافته ایم.»

سپس حضرت به جاثلیق گفتند: «با کتاب اشعیا تا چه حدی آشنا هستی؟» گفت: «آنرا
حرف به حرف می دانم.» سپس به آن دو فرمودند: «آیا قبول دارید که این مطلب از گفته
های اوست؟ ای مردم من تصویر آن شخص سوار بردرازگوش را دیدم در حالی که لباس هایی
از نور بر تن داشت و آن شتر سوار را دیدم که نورش همچون نور ماه بود.» آن دو پاسخ
دادند: «بله، اشعیا چنین گفته است». حضرت فرمودند: آیا با این گفته عیسی(ع) در انجیل
آشنا هستی؟ «من به سوی خدای شما و خدای خود خواهم رفت و فارقلیطا[18]
خواهد آمد.»

جاثلیق پاسخ داد که امام(ع) واقعیت را برای وی درباره وضعیت انجیل بیان
فرمودند. جاثلیق اعتراف کرد که من این مطلب را تاکنون نمی دانستم.

امام رضا(ع) با توجه به هوشیاری زیادی که داشتند، ابتدا از جاثلیق درباره
شهادت علمای انجیل پرسیدند و او گفت: «هر آنچه تأیید کنند و بدان گواهی دهند، حق
است.» حضرت(ع)، مأمون و اهل بیتش و دیگر حاضرین را گواه بر این شهادت گرفتند. سپس
درباره اصل و نسب حضرت عیسی(ع) از قول علمای بزرگ انجیل مانند: متی، مرقابوس، و
الوقا و حتی خود حضرت عیسی(ع) جملاتی بیان فرمودند.

سپس حضرت فرمودند: «نظرت درباره شهادت و گواهی متی، مرقابوس، و الوقا درباره عیسی
و اصل و نسب او چیست؟» جاثلیق گفت: «به عیسی افترازده اند: حضرت به حضار فرمودند:
«آیا (همین الان) پاکی و صداقت آنان را تأیید نکرد و نگفت آنان علما انجحیل هستند
و گفتارشان حق است و حقیقت؟» جاثلیق گفت: «ای دانشمند مسلمین، دوست دارم مرا در
مورد این چهار نفر معاف داری.» حضرت فرمودند: «قبول است تو را معاف کردیم. حال هر
چه می خواهی سؤال کن.»[19]  

او که توانایی امام(ع) را در پاسخگویی به کلیه سؤالات فوق العاده یافت، عرض
کرد: «بهتراست دیگری سؤال کند به حق مسیح قسم، گمان نداشتم در بین علمای مسلمین کسی
مثل شما وجود داشته باشد.»[20]

مناظره با راس الجالوت (بزرگ یهودیان)

وقتی جاثلیق از مناظره با امام رضا(ع) کناره گیری کرد و خواست که از کس دیگری
سؤال شود، امام رضا(ع) رو به راس الجالوت کردند و فرمودند: «تسألنی أو أسئلک؟»[21]
من از تو سؤال کنم یا تو سؤال می کنی؟ راس الجالوت گفت: «من سؤال می کنم و فقط
جوابی را می پذیرم که یا از تورات باشد یا از انجیل و یا از زبور داوود یا صحف
ابراهیم و موسی.» و حضرت فرموند: «جوابی را از من نپذیر مگر اینکه از تورات موسی یا
انجیل عیسی یا زبور داود باشد»[22]

رأس الجالوت پرسید: «چگونه نبوت محمد(ص) را ثابت می کنی؟ امام رضا(ع) فرمودند:
«موسی بن عمران، عیسی بن مریم، داود خلیفه خدا در زمین به نبوت او گواهی داده
اند.» حضرت رضا(ع) گواهی موسی بن عمران(ع) را این چنین اثبات کردند؟

«آیا قبول داری که موسی به بنی اسرائیل سفارش کرد و گفت پیامبری از فرزندان
برادران شما خواهد آمد او را تصدیق کنید و از او اطاعت کنید حال اگر خویشاوندی میان
اسرائیل و اسماعیل و رابطه بین آن دو را از طرف ابراهیم می دانی، آیا قبول داری که
بنی اسرائیل برادرانی غیر از فرزندان اسماعیل نداشتند؟» رأس الجالوت گفت: «بله، این
گفته موسی است و آن را رد نمی کنیم.» حضرت پرسیدند: «آیا از برادران بنی اسرائیل پیامبر
غیر از محمد(ص) آمده است؟» گفت: «نه».[23]

وقتی راس الجالوت از امام(ع) خواست که صحت این مطلب را از تورات برایش آشکار
کنند، امام رضا(ع) فرمودند: آیا منکر این مطلب هستی که تورات به شما می گوید: «جاء
النور من جبل طور سیناء و اضاء لنا من جبل ساعیر و آستعلن علینا من جبل فاران» نور
از کوه طور سینا آمد و از کوه ساعیر بر ما درخشید و از کوه فاران» بر ما آشکار شد[24]
رأس الجالوت گفت: «با این کلمات آشنا هستم اما تفسیرش را نمی دانم.» حضرت فرمودند:
«اما نوری که از طرف سینا آمد، واضح است همان وحی است که بر موسی بن عمران در طور
سینا نازل شد و اما روشن شدن کوه ساعیر اشاره به همان کوهی است که در آن جا بر عیسی
بن مریم وحی شد، و منظور از کوه فاران، کوهی است در اطراف مکه با شهر مکه یک روز
فاصله دارد.»

سپس امام(ع) به جمله هایی از کتاب اشعیایی نبی و حیقوق نبی استدلال کردند و
فرمودند: «داوود نیزدر زبورش که می خوانی، می گویی خداوندا کسی را مبعوث کن که سنت
را بعد از فترت احیا کند آیا کسی را سراغ داری جز محمد(ص) که این کار را انجام
داده باشد؟»

رأس الجالوت گفت: «چه مانعی دارد که این شخص عیسی بوده باشد؟»

حضرت فرمودند: «آیا تو نمی دانی که عیسی هرگز با سنت تورات مخالف نبود و
همواره آیین او را تأیید می کرد و در انجیل نیز آمده است که بارقلیطا بعد از او
(مسیح) می آید و همه چیز را برای شما تفسیر می کند.» رأس الجالوت گفت: «آری می
دانم.»

امام(ع) فرمودند: «از همه این ها گذشته من از تو سؤالی دارم، بگو ببینم پیامبرت
موسی بن عمران به چه دلیل فرستاده خداست؟»

رأس الجالوت گفت: «او کارهای خارق العاده ای انجام داده است که هیچ یک از انبیای
پیشین انجام نداده اند.»

امام(ع) فرمودند: «مثلاً چه کاری؟»

رأس الجالوت گفت: «شکافتن دریا و تبدیل عصا به مار عظیم و زدن به سنگ و جاری
شدن چشمه ها از آن و ید بیضا و امثال آن.»

امام (ع) فرمودند: «راست می گویی این ها دلیل خوبی بر نبوت اوست، آیا هر کس که
دست به خارقعادتی زندکه دیگران از انجام آن ناتوان باشند و دعوی نبوت کند، نباید
پذیرفت؟»

رأس الجالوت گفت: «نه، چرا که موسی نظیر و مانند نداشت و اگر کسی همان معجزاتی
را بیاورد که موسی آورده است، باید پذیرفت وگرنه لازم نیست.»

امام(ع) فرمودند: «پس چگونه پیامبران پیشین را که قبل از موسی آمدند، پذیرفته
اید در حالی که نه دریا را شکافتند و نه دوازده چشمه آب از سنگ بیرون آوردند، ید بیضایی
هم انند موسی یا تبدیل عصا به مار عظیم نداشتند؟»

رأس الجالوت (سخن خود را تغییر داد و) گفت: «من گفتم هرگاه کسی خارق عادتی
انجام دهد که مردم از انجام مثل  آن عاجز
باشند باید پذیرفت، هر چند مثل معجزه موسی نباشد.»

امام(ع) فرمودند: «پس چرا اقرار به نبوت حضرت مسیح(ع) نمی کنید که مردگان را
زنده می کرد و نابینا و بیماران صعب العلاج را شفا می داد و ...؟»

رأس الجالوت گفت: «می گویند چنین کارهایی کرده است، ولی ما هرگز ندیده ایم!»

امام(ع) فرمودند: «آیا معجزات موسی را با چشم خود دیده ای؟ آیا غیر این است که
افراد موثق از یاران موسی خبر داده اند و این خبر به طور متواتر به دست ما رسیده
است؟»

رأس الجالوت گفت: «آری».

امام(ع) فرمودند: «بنابراین اگر همین اخبار متواتر از معجزات مسیح خبر دهد،
چگونه ممکن است نبوت او را تصدیق نکنید؟»

رأس الجالوت در اینجا
که بدهد. امام(ع) فرمودند: «کار محمد(ص) نیز چنین است؛ او یتیم و فقیر و درس
نخوانده بود اما قرآنی که اسرار تاریخ انبیای پیشین دقیقاً درآن تبیین شده و از
حوادث گذشته و آینده خبر داده است و نیز از آنچه مردم در خانه های خود می گفتند یا
انجام می دادند، پیامبراز آن پرده بر می داشت و معجزت بسیار دیگر.»

دراین جا رأس
الجالوت از سخن باز ماند!

مناظره با هربذ
(بزرگ زرتشتیان)

نوبت به هربذ که
بزرگ زرتشتیان بود رسید. حضرت از او درباره علت پیامبری زرتشت سؤال کردند. او گفت:
«چیزهایی آورده است که دیگران نیاورده اند، البته ما خود ندیده ایم اخباری از
گذشتگان ما در دست است.» حضرت فرمودند: «دیگر امت ها هم دلیل پذیرش را همان اخباری
می دانند که از گذشتگان به آنان رسیده است، پس عذر شما در عدم ایمان نیاوردن به ان
ها چیست؟» هربذ خشکش زد و نتوانست جوابی دهد.[25]

مناظره با عمران صابی

هنگامی که بزرگ
زرتشتشان از ادامه بحث باز ماند،  امام رو
به حاضران کردند و گفتند: «آیا در میان شما کسی است که با اسلام مخالف باشد؟ اگر
مایل است بدون اضطراب و نگرانی سؤالاتش را مطرح کند.»

در این هنگام
«عمران صابی» که یکی از متکلمان معروف بود، برخاست و نزد حضرت(ع) آمد و گفت:

«ای دانشمند
بزرگ! اگر خودت دعوت به سؤال نمی کردی، من سؤالی مطرح نمی کردم چرا که من به کوفه
و بصره و شام و الجزیره رفته ام و با علمای علم عقاید رو به رو شده ام، ولی احدی
را نیافته ام که برای من ثابت کند که خداوند یگانه است و قائم به وحدانیت خویش
است؛ آیا اجازه می دهی همین مسأله را با تو مطرح کنم؟»

امام(ع) که تا آن
روز با عمران صابی رو به رو نشده بودند، فرمودند: اگر در میان این جماعت عمران صابی
باشد، تویی، گفت: آری منم!

امام(ع) فرمودند:
«سؤال کن اما عدالت را در بحث از دست مده و از کلمات ناموزون و انحراف از اصول
انصاف بپرهیز.»

عمران صابی گفت:
«به خدا سوگند من چیزی جز این نمی خواهم که واقعیت را برای من ثابت کنی تا به
دامنش چنگ بزنم و از آن صرف نظر نخواهم کرد.»

امام(ع) فرمودند:
«هر چه می خواهی بپرس.»

در این هنگام
حاضران به یکدیگر نزدیک شدند. سپس سکوتی مطلق بر مجلس حکمفرما شد تا ببینند
سرانجام این مناظره حساس به کجا می رسد.

عمران صابی گفت:
«از نخستین وجود و مخلوقاتش با من سخن بگوی.»

(از قرائن مشخص می
شود که منظور عمران پاسخ به دو سؤال مهم در مسأله خداشناسی بوده است؛ نخست این که
خداوند چه هدفی از آفرینش داشت و چه کمبودی با آفرینش برطرف می شد؟ دیگر این که آیا
آفرینش ازعدم صورت گرفته و هیچ ماده ای قبل از آن نبوده و چگونه این امر متصور
است؟)

امام(ع) فرمودند:
اکنون که سؤال کردی با دقت گوش کن، خداوند همیشه یگانه و واحد بوده و چیزی با او
نبوده است، سپس مخلوقات، مختلف را ابداع فرمود، نه در چیزی  آن را بر پا داشت و نه درچیزی محدود کرد،و نه
طرح و نقشه ای از قبل در جهان بود تا مثل آن بیافریند. سپس مخلوقات را به گروه های
مختلف تقسیم کرد؛ برگزیده و غیر برگزیده، مؤخر و مقدم، رنگ و طعم (و غیر آن) نه نیازی
به آن ها داشت، و نه به این وسیله ارتقای مقام می یافت (چرا که او وجودی است بی
نهایت و نامحدود ازهر نظر و چنین وجودی منبع تمام کمالات است و کمبودی ندارد تا با
آفرینش موجودات برطرف شود) آیا می فهمی چه می گویم؟»

عمران گفت: «بله
مولای من».

امام(ع) ادامه
دادند: بدان ای عمران اگر خداوند برای نیازی جهان را آفریده بود باید با قدرتی که
داشت اضعاف این ها را بیافریند چرا که هر قدر اعوان و یاوران بیشتر باشند بهتر است
لذا می گویم آفرینش او برای رفع نیازی نبود (بلکه او فیاض است و ذات پاکش مبدأ
انواع فیوضات؛ و آفرینش فیض وجود اوست)

سپس عمران سؤالاتی
درباره علم خداوند به ذات پاکش در ازل و قبل از آفرینش موجودات کرد، و چگونگی علم
خداوند را به آن ها بعد از وجودشان جویا شد که اگر علم او از طریق ضمیر (و علم
اکتسابی) باشد، ذاتش معرض حوادث می شود.

و پاسخ شنید که:
علم او علم حضوری است و موجودات نزد ذات پاکش حاضرند و گرنه تسلسل لازم می آید چرا
که باید به آن علم نیز علمی داشته باشد. عمران از انواع مخلوقات سؤال کرد.

امام(ع) آن ها را
به شش گروه تقسیم کردند؛ از محسوسات گرفته تا ماورای حس و از جواهر گرفته تا اعراض
و از ذوات گرفته تا اعمال و حرکات.

سپس پرسید: «آیا
آفرینش در ذات او تغییری ایجاد نکرده است؟» (گویا عمران گرفتار مسئله قیاس در فهم
صفات خدا بود؛ چون می دید انسان هر کاری را که انجام می دهد نوعی دگرگونی و تغییر
در خودش به وجودمی آید و خدا را به خود قیاس می کرد).

اما جواب شنید که
برای یک وجود قدیم و ازلی که عین هستی مطلق است،دگرگونی در او معنی ندارد.

بعد از ذات خدا
سؤال کرد.

امام(ع) فرمودند:
«او نور است (اما نه نور ظاهری و حسی بلکه) نور به معنی هدایت کننده همه مخلوقات و
تمام اهل آسمان ها و زمین.»

باز سؤالات مهم دیگری
در زمینه این که خدا کجاست و مانند آن مطرح کرد و جوابهای مرثر شنید و وقت نماز
فرا رسید.

امام(ع) رو به
مأمون کردند و فرمودند: وقت نماز رسیده است (و باید به ادای فریضه بپردازم).

عمران که از باده
روحانی این سخن مست شده بود و باقی قدح دردست داشت عرض کرد: «مولای من! جواب مرا
قطع مکن، که قلبم نرم و آماده پذیرش شده است!»

امام(ع) فرمودند:
«عجله مکن، نماز می خوانیم و باز می گردیم.» امام علی(ع) (به دلایلی) وارد اندرون
شدند و نماز رابه جا آوردند،اما مردم در بیرون پشت سر محمد بن جعفر (عموی امام علیه
السلام) نماز خواندند.

امام(ع) به مجلس
بازگشتند و عمران را صدا زدند و فرمودند: «سؤالاتت را ادامه ده.»

عمران عرض کرد:
«آیا ممکن است به این سؤالم پاسخ فرمایید که آیا خداوند به ذاتش وجود دارد یا به
اوصافش؟»

امام(ع) ضمن توضیحی
او را متوجه به این حقیقت ساخت که: بسیاری از این اوصاف که می بینی اوصافی است که
بعد از آفرینش موجودات از ذات پاکش انتزاع می شود (مثلاً تا مخلوقی آفریده نشود،
خالق و رازق و رئوف و رحیم و معبود و ... مفهومی ندارد، هر چند علم و قدرت او بی
پایان است) بنابراین ذات مقدس او حتی قبل از اوصاف وجود داشته است.

سپس به تشریح
مفاهیم ابداع، مشیت و اراده که یک حقیقت است با سه عنوان پرداختند، و از نخستین
ابداع در عالم هستی سخن گفتند؛ و جالب این که نخستین ابداع را مسأله حروف الفبا بر
شمردند که کلمات همگی از آن تشکیل می شود و به طور جداگانه مفهومی ندارد.

عمران پیوسته توضیحات
بیشتری از امام(ع) می خواست و امام (ع) این سرچشمه فیاض علم، او را بهره مند تر می
ساختند، تا این که فرمودند: «آیا مطالب را خوب درک کردی؟»

عمران عرض کرد:
«آری به خوبی فهمیدم و شهادت می دهم خداوند همان گونه است که شما توصیف کردید و
وحدانیتش را ثابت نمودید، و نیز گواهی می دهم که محمد(ص) بنده اوست که به هدایت و
دین حق فرستاده شده است.» سپس رو به قبله به سجده افتاد و مسلمان شد (این جا بود
که تعجب و شگفتی حضار به اوج خود رسید).

نوفلی می گوید:
هنگامی که علمای کلام مشاهده کردند که عمران صابی که در استدلال بسیار نیرومند بود
تا آنجا که هرگز کسی بر او غلبه نکرده بود، در برابر حضرت علی بن موسی الرضا(ع)
تسلیم شد، دیگر کسی از آنان نزدیک نیامد و از حضرت سؤالی نکرد.

مجلس تمام شد و
مردم پراکنده شدند و من با جماعتی از دوستان در آنجا بودم. محمد بن جعفر کسی را به
سراغ من فرستاد. نزداو رفتم؛ گفت: ای نوفلی! دیدی چه شد؟ به خدا سوگند من هرگز
گمان نمی کردم علی بن موسی(ع) در چیزی از این مسائل وارد باشد و هرگز او را به این
امور نشناخته و نشنیده بودم که در مدینه 
از این مباحث سخن گفته باشد یا علمای کلام نزد او اجتماع کرده باشند!...

محمدبن جعفر
افزود: «من می ترسم که این مرد (مأمون) به او حسد ورزد، و او را مسموم سازد، یا
بلای دیگری بر حضرت وارد کند، به او بگو از این امور خودداری کند».

گفتم: «او از من
نخواهد پذیرفت، و این مرد (مأمون) می خواست او را امتحان کند تا بداند آیا چیزی از
علوم پدرانش نزد او هست یا نه؟»

گفت: «به هر حال
از قول من به ایشان بگو که عمویت از این ماجرا خشنود نیست، و دوست می دارد به دلایلی
این راه را ادامه ندهی!»

نوفلی می گوید:
هنگامی که به منزل خدمت امام(ع) رسیدم، ماجرای عمویش محمد بن جعفر را گفتم، امام
تبسمی پرمعنا فرمودند و گفتند: «خدا عمویم را حفظ کند، خوب می دانم چرا از این
ماجرا خشنود نیست» سپس یکی از خادمان را صدا زد فرمود به سراغ «عمران صابی» برو و
او را نزد من آور.»

گفتم: «فدایت شوم
می دانم او کجاست، او هم اکنون میهمان بعضی از شیعیان است.» فرمودند: «اشکالی
ندارد او را سوار کن و نزد من بیاور.» هنگامی که عمران آمد، امام(ع) به او خوش آمد
گفتند، و لباس فاخر و مرکبی به او خلعت دادند و ده هزار درهم نیز به عنوان جایزه
به او مرحمت فرمودند و دستور دادند شام را حاضر کنند. مرا دست راست خود و «عمران
صابی» را دست چپ نشاندند تا شام پایان یافت؛ رو به عمران کردند و فرمودند: «فردا
نزد ما بیا می خواهیم غذای مدینه برای تو تهیه کنیم» (به این وسیله حضرت او را
مورد تفقد خاص خود قرار دادند).

از آن به بعد
عمران مدافع سرسخت اسلام شد؛ به طوری که علمای مذاهب مختلف نزد او می آمدند و دلایل
آن ها را ابطال می کرد، به حدی که ناچار از او فاصله گرفتند، مأمون نیز ده هزار
درهم جایزه برای او فرستاد، فضل بن سهل وزیر مأمون نیز اموال و مرکبی برای او
ارسال داشت.[26]

مناظره سلیمان مروزی
(متکلم معروف خراسان)[27]

حسن بن محمد نوفلی
چنین نقل می کند که: سلیمان مروزی متکلم خراسان بر مأمون وارد شد. مأمون به او
احترام گذاشت و هدایایی به او داد و گفت: «علی بن موسی الرضا(ع) از حجاز نزد ما
آمده است و علم کلام و متکلمان را دوست دارد. اگر مانعی ندارد روز ترویه (هشتم ذی
الحجه) برای مناظره با او نزد ما بیا». سلیمان گفت: «یا امیرالمؤمنین دوست ندارم
در مجلس شما و در حضور بنی هاشم از کسی سؤالاتی کنم چرا که در مقابل دیگران در بحث
با من شکست می خورد.»

مأمون هم که هدفش
از ترتیب دادن چنین مجلسی، مغلوب شدن امام رضا در مناره بود به سلیمان مروزی گفت:
«من فقط به این دلیل که قدرت تو را دربحث و مناظره می دانستم به دنبالت فرستادم و
تنها خواسته من این است که او را فقط در یک مورد مجاب کنی و ادله او را رد نمایی.»[28]

سلیمان گفت: «بسیار
خوب من و او را با هم رو به رو و ما را به هم واگذار کن و خود شاهد باش» وقتی به
حضرت پیشنهاد مناظره با سلیمان مروزی داده شد، حضرت قبول کردند، وضو گرفتند و برای
مناظره آماده شدند.

اولین بحث مناظره
درباره مسأله «بدا»[29] مطرح شد و حضرت رضا(ع)
با استناد به آیات و روایات پاسخ های قانع کننده ای به سلیمان دادند و حتی با
استناد به قرآن[30]
به او فرمودند: «گمان می کنم دراین موضوع همانند یهودیان فکر می کنی.» سلیمان گفت:
«به خدا پناه می برم از چنین چیزی». حضرت به آیه ای که یهودیان می گویند: «ید الله
مغلوله» دست خدا بسته است، اشاره کردند که منظور یهود این است که خداوند از کار
خود فارغ شده و دست کشیده است و دیگر چیزی ایجاد نمی کند و خداوند متعال هم در
جواب می فرماید: «غلّت ایدیهم و لعنوا بما قالوا»[31] دست آنان بسته باد و
لعنت شدند به خاطر گفته هایشان.

پس از آگاه شدن
سلیمان در مورد مسأله «بدا» به مأمون گفت: «یا امیرالمؤمنین از امروز به بعد به
خواست خدا «بدا» را انکار نخواهم کرد و آن را دروغ نخواهم پنداشت.»

مأمون که دید سلیمان
عقب نشینی کرده است، برای این که جلسه بدون تحقق یافتن اهداف وی پایان نیابد به سلیمان
گفت: «هر چه می خواهی از ابوالحسن سؤال کن. ولی به این شرط که خوب گوش کنی و انصاف
را رعایت کنی» و امام رضا(ع) هم فرمودند: «سل عمّا بدا لک» هر چه می خواهی بپرس.

سلیمان، سؤالی
درباره اراده خداوند کرد و امام، سلیمان را چنان در تنگنا قرار داد که مجبور شد
پاسخ هایی بدهد که موجب خنده حضار شد. و مأمون جهت دلداری سلیمان گفت: «ای سلیمان
او عالم ترین هاشمی است.»

مناظره با علی بن
محمد بن الجهم درباره عصمت انبیا

این مناظره نیز
در دربار مأمون واقع شد؛ چنان که اباصلت هروی می گوید: هنگامی که مأمون پیروان
مذاهب و مکاتب مختلف از یهود و نصاری و مجوس و صابئین و دیگر فرق و علمای اسلام را
در دربار خود جمع کرد تا با امام علی بن موسی الرضا(ع) مناظره کنند هر کس  در برابر آن حضرت عرض اندام کرد، با پاسخ دندان
شکن رو به رو شد و خاموش گشت. در این میان نوبت به علی بن محمد بن جهم رسید.

او رو به امام(ع)
کرد و گفت: «عقیده شما درباره عصمت انبیاء چیست؟ آیا شما همه را معصوم می دانید؟»

امام(ع): آری.

ابن جهم پرسید:
«پس این آیات را که ظاهرش مبنی بر صدور گناه از آنان است، چگونه تفسیر می کنید؟»

قرآن درباره آدم
می فرماید: «و عصی آدم ربه فغوی» آدم به پروردگارش عصیان کرد واز پاداش او محروم
ماند؛

و درباره یونس می
گوید: «و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه» یونس خشمگین از میان قوم
خودش رفت و گمان کرد بر او تنگ نخواهیم گرفت؛

و درباره یوسف می
گوید: «و لقد همّت به و همّ بها»[32] زلیخا قصد یوسف کرد و یوسف
قصد او را.

و در مورد داوود
آمده است: «و ظنّ داود انّما فتنّاه فاستغفر ربّه»[33] داوود گمان کرد ما
اورا امتحان کردیم و از کار خود توبه کرد.

و درباره پیامبرش
محمد(ص) می فرماید: «و تخفی فی نفسک ما الله مبدیه»[34]
تو در دل چیزی درباره (همسر زید) پنهان می داشتی که خدا آن را آشکار ساخت.

امام(ع) فرمود:
وای برتو! گناهان زشت را به پیامبران الهی نسبت مده و کتاب خدا را به رأی خود تفسیر
منما که خداوند فرموده است: تأویل و (تفسیر) آن را جز خدا و راسخان در علم نمی
دانند (اکنون جواب های سؤالاتت را بشنو).

اما درباره
آدم(ع): خداوند را حجت در زمین و نماینده خود در بلادش قرارداده بود؛ آدم برای
بهشت آفریده نشده بود (و سکونتش در بهشت موقتی بود) عصیان آدم در بهشت واقع شد نه
در زمین و عصمت باید در زمین باشد و مقادیر امر الهی تکمیل شود (و آدم الگو و اسوه
و رهبری برای مردم جهان باشد) لذا هنگامی که به زمین گام نهاد، او را حجت و خلیفه
معصوم قرار داد چنان که در حق او می فرماید:

«ان الله

/ 0 نظر / 11 بازدید