خورشید شب (تبیین، تحلیل و جریان شناسی سیاسی جامعه اسلامی معاصر امام رضا(ع)

بستر شناسی و
شناخت وضعیت دوره هر یک از ائمه (ع) می تواند یاریگر محقق در شناخت و تحلیل سیرۀ
آنها باشد. همچنان که این آگاهی به خوبی قادر خواهد بود تا تفاوت سیره های ائمه(ع)
با یکدیگر بویژه در مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و نیز حتی چگونگی تفاوت
برخوردهای یک امام(ع)، در مقابل جریانات مختلف را توجیه کند.

البته باید توجه
داشت که بستر شناسی مخصوص به شناخت دورۀ زمانی نبوده و هر آنچه را که می تواند به
عنوان ظرف یک پدیده و یا مقارنات آن تلقی گردد، شامل می شود که از آن جمله می توان
شناخت وضعیت اجتماعی، مردم شناسی، روان شناسی فردی شخصیت های تأثیر گذار در آن پدیده،
روان شناسی اجتماعی،  اوضاع سیاسی، فرهنگ
حاکم بر جامعه و نیز حتی آداب و رسوم رایج در میان مردم را در این محدوده گنجاند.
همچنان که شناخت وضعیت علمی و تمدنی و نیز آگاهی از جریانات و فرقه های کلامی، فقهی
و همچنین شناخت وضعیت اقتصادی از مهم ترین مؤلفه های بسترشناسی می باشند.

و در این  هنگام است که می توان گفت: بسترشناسی نه تنها
در فهم بهتر سیرۀ عملی ائمه(ع) مؤثر است، بلکه باعث فهم بهتر و صحیح تر از گفتار و
احادیث آن بزرگواران نیز می شود.

نکته ای که در این
جا باید به آن اشاره کرد آن است که نه تنها مواد خام لازم برای این آگاهی در میان
منابع اولیه به ویژه منابع تاریخی و حدیثی شیعه و اهل سنت یافت می شود، بلکه با
کنکاش بیشتر حتی می توان به مواردی دست یافت که بن مایه های قابل توجهی از تحلیل
را در خود ذخیره کرده است.

اما باید اعتراف
کرد که در این راستا حلقات مفقوده فراوانی وجود دارد که جز با تحلیل های عمیق و
دقت در لایه های زیرین مؤلفه های مختلف بستر شناسی نمی توان به آنها دست یافت.

اثر حاضر سعی
دارد تا در حد توان خود به بررسی اجمالی گوشه هایی از مؤلفه سیاسی جامعۀ معاصر
امام(ع) بپردازد تا مقدمه ای بر تحقیقات عمیق تر در این راستا باشد. البته سعی بر
آن است که حتی الامکان به جریاناتی بپردازد که به نوعی درشناخت سیرۀ امام رضا(ع) مؤثر
می باشد.

جریان های سیاسی آن
دوره

جریان شناسی سیاسی
جامعۀ آن روز را می توان در دو بخش جریان حاکم 
جریان های مخالف به بررسی گذاشت:

جریان حاکم

نمایی کلّی

در برخی از منابع
جدید، دوره 524 ساله (132-656 هـ.ق) حکومت عباسی را به چهار عصر تقسیم بندی می کنند:

عصر اول: دوران نیرومندی،
گسترش و شکوفایی (132-233 هـ.ق)

عصر دوم: دوران
نفوذ ترکان (232-234 هـ.ق)

عصر سوم: دوران
نفوذ آل بویه ایرانی (334 – 447
هـ..ق)

عصر چهارم: دوران
نفوذ سلجوقیان ترک (447-656 هـ.ق)

گر چه ممکن است
در برخی از موارد این تقسیم بندی، مناقشه کرد، اما به هر حال به جهت آسان تر
شدن،  تصوری اجمالی از این دوره پذیرفتنی می
نماید.

از آنجا که دورۀ
بیست ساله امام رضا(ع) (183-203 هـ.ق) در عصر اول عباسی واقع شده، عمده تکیه این
نوشته بر این عصر می باشد.[1]

در مجموع این عصر
با فراز و نشیب هایی که در مقاطع مختلف آن رخ داده، ایرانیان نقش فراوانی در لایه
های مختلف حکومتی  همچون فرماندهی سپاه
وزارت، دبیری و استانداری ایفا می کردند.[2]

و شاید از این رو
باشد که از این دوره با عنوان دوره ایرانیان یاد شده است، علاوه بر آنکه در اصل پیروزی
عباسیان بر امویان بیشترین نقش از آن ایرانیان بود.

در این میان مهم
ترین عنصر ایرانی، خراسانیان بودند.[3] که از زمان قیام یحیی
بن زید (125 هـ.ق) به نوعی با مکتب تشیع و نیز خاندان اهل بیت(ع) آشنا شده و هنگامی
که شعار عباسیان مبنی بر دعوت به «الرضا من آل محمد(ص) را شنیدند، استقبال عظیمی
از حرکت و جنبش آنان به عمل آوردند.[4]

این نکته می
تواند به عنوان یکی از نکات کلیدی در اهداف و انگیزه های مأمون برای واگذار کردن
خلافت یا تعیین ولایتعهدی از فردی شاخص از خاندان اهل بیت(ع) مورد نظر قرار گیرد.

از دیگر نکات مهم
در این عصر، قوّت و قدرت خلفای عباسی در این مقطع زمانی است، که این مطلب به ویژه،
با توجه به دوره های بعدی که خلافت عباسی بازیچه گروه ها و خاندان هایی همچون ترک
ها، آل بویه و سلجوقیان شده بود، بیشتر خود را هویدا می سازد.

در مجموع این
دوره، به جز در مقاطعی خاص، مانند نفوذ برمکیان در زمان هارون و نیز جنگ امین و
مأمون (198-193 هـ.ق) خلفای عباسی مسلط بر تمامی ارکان حکومت بودند و در تصمیم گیری
های تأثیر گذار حکومتی، نقش اوّل را بازی می کردند.

البته نباید این
نکته را از نظر دور داشت که در همین دوره بخش های مهمی از مملکت یکپارچه اسلامی از
مرکز جدا شده و به استقلال رسیدند که از آن جمله می توان به حکومت امویان اندلس
(132 هـ.ق) در اسپانیا و حکومت ادریسیان (172-375 هـ.ق) و حکومت اغلبیان (296-184
هـ.ق) در شمال آفریقا اشاره کرد. و بدین ترتیب در می یابیم که گستره جغرافیایی
حکومت مرکزی در این دوره  از گسترۀ آن در
اواخر عصر اموی کمتر بوده است.

از مهم ترین
مشکلاتی که این عصر با آن مواجه بود، مسأله تعدّد ولایتعهدی در مقاطع مختلف  زمانی آن بود که گرچه این عامل در مقاطعی از
حکومت امویان باعث تسریع اضمحلال آنان شده بود، اما عباسیان از آن درس نگرفته و
برای پس از مرگ خود ولیعهدی های متعددی را معرفی می کردند از آن جمله می توان به
ولیعهدهای سفاح (منصور و عیسی بن موسی) و ولیعهدهای منصور (مهدی و عیسی بن موسی) و
ولیعهد های مهدی (هادی و هارون) و بالاخره، ولیعهدهای هارون (امین، مأمون و قاسم)
اشاره کرد که مورد اخیر در مقطع زمانی این نوشته جای می گیرد و همین مسأله است که
در این مقطع مهم ترین حوادث سیاسی دنیای اسلام را رقم می زند و در مسأله ولایتعهدی
امام رضا(ع) نیز بیش ترین نقش را ایفا می کند. که در بررسی تفصیلی تر خلفای عباسی،
بیشتر مورد بحث قرار می گیرد.

خلفای معاصر دوران
امامت امام رضا(ع)

دوران امامت امام
رضا(ع) با دوران حکومت سه خلیفه عباسی یعنی هارون (170-193 هـ.ق)، امین (193-198
هـ.ق) و مأمون (198-218 هـ.ق) مصادق بود که در ذیل به آنها پرداخته می شود.

هارون (حک:
170-193 هـ.ق)

هارون در سن 21 یا
22 سالگی[5]
پس از مرگ مشکوک برادرش هادی به حکومت رسید. او از خلفایی دانسته شده است که صفات
متضاد را در خود جمع کرده و به اصطلاح دارای شخصیت مزدوج بوده است.[6]

گاهی در مجالس
وعظ چنان اشک می ریخت که دل هر بیننده به حال او کباب می شد و گاهی در کمال قساوت
دستور  کشتار فجیع مخالفان خود را می داد
چنین گفته شده که این گونه روحیات در حقیقت معلول وضع جامعه ای بوده که در آن می زیست،
جامعه ای به ظاهر مذهبی که فساد در آن شیوع پیدا کرده بود.[7] در دوره خلافت او، گر
چه  در شمال آفریقا دولت های مستقل ادریسیان[8]
و اغلبیان[9]  تشکیل شد اما در مرکز خلافت به ویژه بغداد
آرامش برقرار بود و از آن جا که در این دوره، مسلمانان مراحل اوج و شکوفایی تمدن
اسلامی را طی می کردند، این عصر به دوره طلایی حکومت عباسی مشهور شده است.[10]

در هنگام
اختلافات هارون با برادرش هادی (حک: 170-169 هـ.ق)، یحیی برمکی به جرم طرفداری از
وی، از سوی هادی زندانی شده بود،  از این
به مجردی که هارون به حکومت رسید، به جهت قدردانی از تلاش های وی، امور مملکتی را
به او واگذار کرده و حتی مهر خاص خود را به وی تحویل داد.[11]
و بدین ترتیب این خانواده ایرانی یعنی یحیی و پسرانش به ویژه فضل و جعفر تا سال
187 هـ.ق که هارون بر آنها خشم گرفت بر تمامی مقدّرات حکومت مسلط بود، و در حقیقت
آنها بودند که مملکت را اداره می کردند.

در سال 187 هـ.ق
هارون به علل مختلف بر این خاندان خشم گرفته و آنها را قلع و قمع کرد. گر چه علل
مختلف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برای این عمل هارون ذکر شده است.[12]
اما در برخی از منابع شیعی روایاتی منسوب به امام رضا(ع) ذکر شده است که این سرانجام
نکبت بار را در حقیقت مجازاتی از سوی خداوند برای این خاندان می داند، زیرا آنها
را در زندانی شدن و بالاخره شهادت امام موسی کاظم(ع) دخیل می داند[13]
و اصولاً خاندان برمکی را خاندانی که مبغض و دشمن اهل بیت(ع) بودند، معرفی می کند.[14]

امام رضا(ع) مدت
10 سال امامت خود را، یعنی از سال 183 تا سال 193 در دوران هارون گذرانید.

از نکات جالب این
دوره آن است که علی رغم شدت عمل هارون و نیز سوگند خوردن او مبنی بر مقابلۀ شدید
با مدعیان امامت از خاندان پیامبر(ص)، امام(ع) تقیه را کنار گذاشته و صریحاً ادعای
امامت خود را اعلام می کرد  که این عمل
موجب وحشت و تعجب شیعیان شده بود. اما امام(ع) به آنان اطمینان می داد که از ناحیۀ
هارون گزندی به وی نخواهد رسید.[15]

و هنگامی که ادعای
امام(ع) به گوش هارون رسید و اطرافیان ازاو خواستار شدت  عمل شدند، او با تندی به آنها پاسخ داد که آیا
می خواهید همۀ آنها را بکشیم.[16]

همچنین از سویی دیگر
از برخی از روایات چنین استنباط می شود که امام(ع) در دوران هارون سعی بر آن داشت
تا خود را مشغول زندگانی عادی و روزمره نشان دهد تا توجه هارون از او منصرف شود.

چنانکه در گزارشی
چنین آمده که امام(ع)، پس ازشهادت امام موسی کاظم(ع) به بازار رفته و گوسفند، خروس
و سگ خریداری کرد و از طرف دیگر یکی از کارگزاران هارون به نام زبیری به هارون
نامه نوشته و سخن از ادعای امامت امام(ع) و خواندن مردم به سوی خود به میان آورده
است.

هارون ضمن متناقض
خواندن این دو گزارش، تعجب کرد.[17]  همین مسأله را می توان از علل عدم سخت گیری بر
امام (ع) نیز به شمار آورد.

بنابراین می توان
چنین تصور کرد که امام(ع) در این دوره با آزادی عمل بیشتری به فعالیت های فرهنگی خود در مدینه می پرداخت.

تعداد زیادی از
روایات منسوب به امام رضا(ع) نیز حاصل این دوره و دوره پس از آن یعنی دوره درگیری
امین و مأمون (198-193 هـ.ق) است.

به نظر می رسد یکی
از علل مهم عدم تقیه امام(ع) در آشکار کردن امامت خود تلاش های گروه، منحرف شیعی
واقفیه بود که به علل مختلف سعی داشتند تا وانمود کنند که امام کاظم(ع) از دنیا
نرفته است، بلکه در پس پردۀ غیبت مخفی شده است.[18]

از عجایب روزگار
که امام رضا(ع) نیز گاهی آن را پیشگویی می کردند، آن بود که پس از شهادت امام
رضا(ع) مقبره امام(ع)، در کنار مقبرۀ هارون در خانه حمیدین قحطبه در طوس واقع شد.[19]

محمد امین (حک:
193-198 هـ.ق)

امین با آنکه
حدود شش ماه از عبدالله مأمون کوچکتر بود[20] اما درسال 175 هـ.ق و
در حالی که تنها پنج سال داشت، برای او به ولایتعهدی بیعت گرفته شد.[21]

گرچه برای این
استعجال علل مختلفی ذکر شده است[22]، اما می توان مهم ترین
آن را در شخصیت مادر او جستجو کرد، زیرا اولاً مادرش که زیبده معروف به ام جعفر
بود، مهم ترین همسر هارون بود، چون او دختر جعفر پس منصور، خلیفۀ مقتدر عباسی بود،
و لذا گفته شده است که در میان خلفا فقط دو شخصیت بودند که هاشمی الابوین بودند، و
از طرف مادر و پدر هر دو به هاشم بن عبد مناف می رسیدند، یکی امام علی بن ابی
طالب(ع) و دومی محمد امین.[23]

علاوه بر این که
او در مقایسه با مادران  فرزندان دیگر
هارون یعنی عبدالله مأمون و قاسم مؤتمن و محمد معتصم که بعد از هارون در معرض ولایتعهدی
یا خلافت قرار گرفتند، از شخصیت غیر قابل مقایسه ای برخوردار بود، زیرا همگی آنها
کنیزان ام ولد (صاحب فرزند) بودند.[24]

گذشته از همۀ این
ها، مقدار نفوذی که او در هارون داشت، به هیچ وجه قابل مقایسه با دیگر همسران
هارون نبود.

همچنین به نظر می
رسد که در این هنگام (سال 175 هـ.ق) که برامکۀ ایرانی تبار در اوج قدرت خود بودند،
باندهای قدرت عربی داخل دربار همچون دایی های محمد امین و نیز افرادی مانند فضل بن
ربیع سعی فراوان داشتند، تا به مقابله بااین موج تسلط ایرانی ها پرداخته و لااقل
حکومت پس از هارون را از این قدرت مؤثر پاکسازی کنند.

اما با رشد بیشتر
فرزندان هارون و شکوفا شدن استعدادهای آنها در زمینه های مختلف[25]
هارون دریافت که امین لیاقت خلافت را ندارد. اما به جهت قوّت باندهای عربی قدرت،
توان عزل او را نداشت، از این رو، در سال 
183 هـ.ق یعنی هشت سال پس از اخذ بیعت برای امین، این بار به عنوان ولیعهد
دوم برای مأمون بیعت گرفت.[26] و برای آنکه هیچ یک از
دو برادر بر یکدیگر تعدّی نکنند، عهد نامه های جداگانه شدید و غلیظ نگاشته و آن را
به تأیید دو برادر رسانیده و آن را در سال 186 هـ.ق در کعبه به امانت گذاشت.[27]

از نکات مهم این
عهدنامه وجود نوعی تقسیم قدرت میان دو برادر بود، بدین ترتیب که بخش خراسان و
توابع آن همراه با بخش های اداری و نظامی آن به مأمون سپرده شده بود و حق عزل او
را برای امین قائل نشده بود.

اما امین پس از
مرگ هارون و رسیدن به قدرت در سال 193 هـ.ق، به تحریک عناصر عربی پیرامون خود و به
ویژه فضل به ربیع و علی بن عیسی بن ماهان مأمون را از ولایتعهدی عزل کرده و فرزند
خود موسی  را جایگزین  او کرد، و دستور داد که عهدنامه های داخل کعبه
را بسوزانند.

این تصمیم امین،
مورد اعتراض مأمون واقع شده  و او باتکیه
به تدبیرهای وزیر خود فضل بن سهل و نیز نیروهای نظام خراسان که دراختیار او قرار
داشتند، متقابلاً به خلع امین اقدام کرد و در همین راستا به جنگ  با برادر پرداخت و بالاخره پس از مدت پنج سال
کشمکش توانست در سال 198 هـ.ق، شکست نهایی را بر او وارد ساخته و بغداد مرکز حکومت
او را تصرف کرده و به وسیلۀ طاهرین حسین او را به قتل رساند.[28]  و بدین ترتیب طومار حکومت او بسته شد و در تاریخ
به عنوان «مخلوع» معرفی شد.[29]

امین در مجموع به
عنوان شخصیتی  معرفی شده است که به عیش و
نوش و خوشگذرانی اهمیت می داده و در مقابل، دارای ضعف تدبیر و مدیریت معرفی شده که
به عواقب و پیامدهای کار خود توجه چندانی نداشته است.[30]

و داستان  هایی درباره او نقل شده که حتی در هنگام رسیدن
سپاه مأمون به دروازه های بغداد دست از خوشگذرانی بر نمی داشت.

در دورۀ حکومت امین،
مکه و مدینه طبق تقسیم بندی هارون در حیطۀ قلمرو 
حکومتی امین قرار داشت، و حاکم هر دو شهر از طرف امین یکی از عباسیان به
نام داوود بن عیسی بن موسی بود.

اما در سال 196
هـ.ق و به دنبال آغاز درگیری های امین و مأمون و دستور برداشتن و سوزانیدن عهدنامه
از کعبه از سوی امین، داوود که خود یکی از شاهدان عهدنامه ها بود، شخصیت های بزرگ
مکه را جمع کرده و رسماً امین را به  علت
نقض عهد، از خلافت خلع کرده و با مأمون بیعت کردند.

و سپس به فرزندش
سلیمان که از طرف  او عامل مدینه بود، نیز
نامه نوشته و از او خواست که مانند مکیان عمل کنند و سلیمان و مردم مدینه نیز چنان
کردند.[31]

بنابراین به این
نتیجه می رسیم که در طی حکومت پنج ساله امین، مدینه نیز درگیر مناقشان سیاسی بین
دو برادر بوده و از توجه به مسائل دیگر و از جمله فعالیت های فرهنگی شخصیتی مانند
امام رضا(ع) غافل بودند و در طی این مدت، امام(ع) توانست بخش عظیمی از معارف اسلامی
و شیعی را در میان مردم منتشر سازد که بخش مهمی از روایات آن حضرت(ص) تحت عنوان
مسند الامام الرضا(ع) گردآوری شده است.

عبدالله مأمون (حک:
198-218 هـ.ق)

از دوره بیست
ساله حکومت مأمون فقط آنچه که مربوط به بحث است. از آغاز حکومت وی تا شهادت امام
رضا(ع)  درسال 203 هـ.ق می باشد.

چنانچه اشاره شد،
مأمون از مادری با نام مراجل که کنیزی باد غیسی بود، به دنیا آمد[32]
و از همان دوران کودکی مراتب نبوغ و هوش خود را برای همگان به نمایش گذاشت.[33]

قدرت مدیریت و
تدبیر او به گونه ای بود که پدرش در سال 186 هـ.ق در حالی که فقط شانزده سال از
عمر او گذشته بود.[34] تمامی محدوده جغرافیایی
خراسان بزرگ آن روز را همراه با تمامی بخش های اداری، سیاسی، نظامی و اقتصادی در
اختیار او گذاشت.[35]

مأمون همچنین به
علم دوستی و دانشمندی توصیف شده است، چنانکه درباره او گفته شده که: «در میان عباسیان
کسی دانشمند تر از مأمون نبود و یا گفته اند که آگاه ترین همۀ خلفا ]خلفای بنی
عباس[ نسبت به فقه و کلام بود.»[36]

حتی حدیثی را به
امام علی(ع) منسوب کرده اند با این مضمون که «سابعهم اعلمهم» یعنی هفتمین خلیفه
عباسی ]مأمون[ داناترین آنهاست.[37]

و برخی تشکیل
مجالس مناظره در مسائل مختلف علمی در مرو و بغداد را در همین راستای علم دوستی او
به حساب آورده اند، چنان که رشد علوم مختلف و نیز تأسیس یا ترویج بیت الحکمه و
اهتمام فراوان او به ترجمه علوم را در همین مسیر دانسته اند.[38]

دوره بیست ساله
حکومت مأمون (198-218 هـ.ق) را می توان با توجه به مرکزیت حکومت به دو بخش ایران و
بغداد تقسیم کرد.

دوره اول شامل
حضور مأمون در بخش های مختلف ایران همچون ری، سرخس، طوس و مرو می شود که در این
دوره مرکزیت حکومت ، شهر مرو است. و می توان سالهای 198 تا 204 هـ.ق را دراین دوره
دانست. و این نوشته در همین دوره بحث می کند.

اما دوره دوم که
از ورود وی به بغداد در سال 204 هـ.ق[39]  تا مرگ او در نزدیکی­های شهر طرسوس در مرز روم[40]
را شامل می شود، شامل فراز و نشیب های فراوانی از جهات مختلف سیاسی، اداری، علمی و
کلامی است که خودبحث مستقلی را می طلبد.

در دورۀ اول بیشترین
تکیه مأمون بر عنصر ایرانی بود که او را در سختی های یاری کرده، و در جنگش علیه امین
او را به پیروزی رسانیده بود.

در این میان، بیشترین
نقش از آن خاندان ایرانی سهل بود که دو برادر با نام های حسن بن سهل و فضل بن سهل
سرآمد این خاندان بدند . جالب آن است که بدانیم که در حقیقت، مراکز اصلی حکومت
مأمون به دست این دو برادر اداره می شد، زیرا حسن بن سهل به عنوان حاکم بغداد، یعنی
مرکز قبلی خلافت و مهم ترین شهر اسلامی آن زمان به انجام وظیفه می پرداخت و در این
سوی فضل بن سهل با قلب دریافتی «ذورالریاستین» ]رئیس سپاه (امیر) و رئیس امور اداری
(وزیر)[ از مأمون، همۀ تشکیلات نظامی و اداری مرو را در اختیار داشت که در
آن زمان به عنوان پایتخت حکومت معرفی می شد.

دربارۀ چگونگی
تسلّط بر مأمون گفته شده او چنان بر مأمون تسلط داشت که حتی او را دربارۀ خرید کنیزی
که می خواست بخرد در تنگنا گذاشت[41] که البته بعدها مأمون
از این وضعیت به تنگ آمده و خود به کنترل بیشتر اوضاع پرداخت.

حتی بعضی را نظر
بر آن است که فضل نقش عمده ای در ایدۀ سپردن خلافت یا ولایتعهدی به امام رضا(ع)
داشت.[42]

از مهم ترین نقش
های فضل در این دوره، قرار دادن مأمون در سانسور شدید خبری بود.

در دور حضور
مأمون در مرو، شورش هایی در نقاط مختلف مملکت رخ می داد که مهم ترین آن شورش
خاندان عباسی در بغداد و خلع مأمون از حکومت بود که علت اصلی آن جایگاه حکومتی فضل
و نیز سپردن ولایتعهدی به امام رضا(ع) بود.[43] زیرا آنها تصور می
کردند که آیندۀ چنین حکومتی یا افتادن به دست ایرانیان و یا غلطیدن در دامان علویان
است و در هر دو حال این حکومت از خاندان عباسی خارج خواهد شد.

از مهم ترین تلاش
های امام رضا(ع) در مرو آن بود که مأمون را از این سانسور خبری برهاند.[44]
و او را به حرکت به سمت بغداد تشویق کند.[45] و بدین ترتیب بود که
مأمون در سال 202 هـ.ق از مرو به سمت بغداد به راه افتاد.[46]

با واکاوی عمیق
نقش فضل و نیز نوع تعامل او با امام رضا(ع) می توان به این نتیجه رسید که مهم ترین
هدف فضل، انتقال آرام حکومت به ایرانیان بوده است، چنانکه تبدیل لباس سیاه که شعار
عباسیان بود، به لباس سبز نیز از مقدمات این انتقال شمرده شده است، زیرا برخلاف
آنچه که مشهور شده است لباس سبز در آن زمان شعار ایرانیان به شمار می آمد.[47]

و اگر اصراری از
او برای واگذاری حکومت یا ولایتعهدی به امام(ع) دیده می شود، در همین راستا تعبیر
می شود، گر چه این به معنای نفی اهداف آشکار و پنهان مأمون در این واگذاری نمی
باشد.[48]

به نظر می رسد
فضل طرح مسأله انتقال خلافت از عباسیان به علویان را نوعی حساسیت زدایی از وحشت این
مسأله در جامعۀ مسلمانان به حساب می آورد.[49] و هنگامی که مسلمانان
با انتقال خلافت از خاندانی به خاندان دیگر کنار آمدند، طبیعتاً کنار آمدن آنان با
انتقال از نژاد عرب به ایرانی آسان تر خواهد بود. شاید فضل چنین تصور می کرد که در
صورت رسیدن امام رضا(ع) به خلافت، با توجه به نداشتن کادرهای آزموده سیاسی و نظامی
و نیز به خیال خود با توجه به ناپختگی امام(ع) در کشور داری و همچنین با لحاظ
اختلافات عباسیان با امام(ع)، آن حضرت(ع) چاره ای به جز درخواست کمک از فضل نخواهد
داشت و آن هنگام است که فضل به راحتی می تواند اندیشه انتقال حکومت ازعلویان به ایرانیان
را عملی سازد.

به هر حال از نوع
گزارش ها به ویژه گزارش های شیعی چنین بر می آید 
که فضل از همان آغاز رابطه ی حسنه ای با امام(ع) نداشت، در این گزارش ها چنین
آمده که فضل از همان آغاز ورود امام(ع)، به مرو شخصی به نام هشام بن ابراهیم  را به عنوان جاسوس بر امام(ع) گماشت.[50]  همچنین سعی فراوان داشت تا از هر چه نزدیک تر
شدن رابطه امام(ع) با مأمون جلوگیریکند و لذا دستور داد تا دری که سکونتگاه
امام(ع) را به منزل مأمون متصل می کرد، ببندند.[51]

همچنین در برخی
از منابع چنین آمده که امام(ع) مأمون را از حرف شنوی نسبت به این دو برادر – فضل و حسن – بر حذر می
داشته است و در نقطه مقابل آنها نیز سعی در بدبین ساختن مأمون نسبت به امام(ع) می
کردند.[52]

شاید بتوان در این
راستا با تلاش امام رضا(ع) درمتفرق کردن شورشیان بر مأمون بعد از قتل سهل نیز
اشاره کرد. زیرا پس از کشته شدن سهل در حمام سرخس، عده زیادی از طرفداران مأمن، او
را در این ماجرا دخیل دانسته و در پیرامون سکونتگاه او حالت شورش به خود گرفته
بودند و حتی قصد سوزانیدن خانه مأمون را داشتند که در این هنگام مأمون به امام(ع)
پناه برده و از او درخواست کرد تا شورش را خاموش سازد.

و امام(ع)
درخواست مأمون را اجابت کرده و با سخنان خود توانست آنان را متفرق سازد.[53]

مسأله ولایتعهدی

بی شک مهم ترین
مسأله سیاسی در این دوره در نزد امامیه مسأله پیشنهاد خلافت از سوی مأمون به
امام(ع) و نپذیرفتن آن و بالاخره پذیرفتن ولایتعهدی است.

دراین مورد
مورخنان معمولاً با خوش بینی برخورد کرده و مأمون را دارای تمایلات شیعی دانسته[54]
و این عمل او را حاکی از نذر و عهد او دانسته اند. که عهد کرده بود درصورت پیروزی
بر مخلوع – امین – خلافت را به شایسته ترین فرد از فرزندان ابوطالب واگذار
کند.[55]

در دورۀ معاصر نیز
برخی از مورخان  اهل سنت بر روی این گزارش
ها تکیه کرده و انگیزه مثبت مأمون را مورد تأیید قرار داده اند.[56]

در میان منابع
روایی امامیه، گر چه گزارش هایی حاکی از نذر مأمون یافت می شود.[57]
اما بیشترین گزارش ها که معمولاً از نزدیک ترین افراد به امام(ع) و یا مأمون نقل
شده حاکی از سیاست بازی مأمون و وسیله قرار دادن امام(ع) برای رسیدن به اهداف سیاسی
خود می باشد؛[58]
و از این رو کمتر مورخ امامی مذهبی می تواند قائل به قصد واقعی مأمون در انتقال
خلافت از عباسیان به علویان باشد.

همچنانکه نوع
برخورد امام(ع) با این پیشنهاد و عدم پذیرش اولیه آن و پذیرفتن آن با اجبار و
مواجه شدن با تهدید به قتل و نیز شرط آن حضرت(ع) مبنی بر عدم دخالت در کلیه امور
مملکتی[59]
همگی حاکی از آگاهی امام(ع) نسبت به اهداف پشت پرده این تصمیم است . علاوه بر آنکه
جواب دندان شکن امام(ع) به مأمون در همان آغاز پیشنهاد خلافت خود بهترین گواه در این
زمینه است،  منظور سخن امام(ع) است که
فرمود: «ان کانت هذه الخلافه لک و الله جعلها لک فلا یجوز ان تخلع لباساً البسک
الله و تجعله لغیرک و ان کانت الخلافه لیست لک فلا یجوز لک ان تجعل لی ما لیس لک»[60]

یعنی اگر این
خلافت ازآن توست و خدا آن را برای تو قرار داده است، پس نمی توانی لباسی را که
خداوند آن را به تو پوشانیده از تن در آوری به دیگری بدهی. و اگر این خلافت از آن
تو نیست، پس نمی توانی چیزی را که از آن تو نیست به من واگذار کنی.

همچنین تفاوت سنّی
بیش از بیست سال بین امام(ع) و مأمون نیز سوء ظن بیشتری را بر می انگیزاند.

مورخان معاصر شیعی
با تحلیل های عمیق خود توانسته اند با استفاده از نصوص، بسیاری از اهداف سیاسی و پشت
پرده مأمون را آشکار سازند که در این جا به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

1. زیر نظر گرفتن
امام(ع) و فعالیت هایش، چون اگر امام(ع)، در مدینه می ماند، دسترسی کمتری به او
بود واین امکان وجود داشت که با توجه به موقعیت و جایگاه رفیع خود، موجبات درد سر
حکومت را فراهم آورد.

2. کسب مشروعیت
برای خلافت خود، بدین گونه که کسی که ولایتعهدی را پذیرفته، حتماً اصل خلافت را
مورد تأیید قرار داده است.

3. خلع سلاح کردن
علویانی که به بهانۀ عدم مشروعیت عباسیان و اعتقاد به مشروعیت انحصاری حکومت آل علی(ع)
و فرزندان فاطمه(س) دست به شورش می زدند.

4. دنیا طلب نشان
دادن امام(ع)

5. جدایی انداختن
میان امام(ع) و شیعیانش.[61]

6. سعی در جذب بیشتر
خراسانیان که به خاندان اهل بیت(ع) علاقه داشتند.

7. زهر چشم گرفتن
از عباسیان بغداد که به دلیل تعصبات عربی از امین طرفداری می کردند، و پس از وی
مأمون را به رسمیت نمی شناختند.[62]

8. محصور کردن
امام(ع) در کاخ عباسیان.

9. انداختن شکاف
میان امام(ع)، و علویانی که در حال قیام بودند.[63]

واکاوی شخصیت سیاسی  مأمون که از همان آغاز زیرکی خود را به نمایش
گذاشته بود و نیز نوع برخورد با امام رضا(ع)، به ویژه پس از ولایتعهدی که نمونه
بارز آن را می توانیم در جلوگیری از برگزاری نماز عید فطر به وسیله آن حضرت مشاهده
کنیم و نیز نوع برخورد وی با خاندان عباسی و تمایل او به جذب آنان و بالاخره حرکت
او به سمت عراق و بالاخره مسکوت گذاشتن مسأله سزاوارتر بودن اهل بیت(ع) برای
خلافت، پس از شهادت امام رضا(ع) همگی حاکی از تأیید تمامی یا لااقل برخی از نکات
فوق است. همچنانکه انتخاب مسیر امام(ع) از مدینه تا مرو به گونه ای که از شهر های
شیعه نشین عبور نکند[64] نیز مؤید مطلب فوق است.

وفات یا شهادت امام
رضا(ع)

مسأله مهم دیگر
در نزد امامیه، مسأله شهادت یا رحلت امام(ع)است، در حالی که بیشتر امامیه همانند شیخ
صدوق(ره)
[65]
و شیخ مفید[66]
علت از دینا رفتن امام(ع) را مسموم شدن به دست مأمون و یا به وسیله او می دانند،
برخی از مورخان تنها به ذکر مسمومیت امام(ع) اکتفا کرده[67]
و برخی دیگر ضمن نقل قول اتهام به مأمون، آن را بعید دانسته اند.[68]

اما نکته جالب
توجه آن است که در این میان برخی از دانشمندان امامیه همچون سید بن طاووس و اربلی
صاحب کشف الغمه به طرفداری از مأمون برخاسته و با شواهد مختلف درصدد آن بر آمده
اند تا مأمون را از این اتهام برهانند.[69] و ضمن پذیرش مسموم شدن
امام(ع)، عامل این جنایت را عباسیان بدانند.[70]

این اختلاف باعث
شده تا امثال مرحوم علامه مجلسی نیز به میدان آمده و به ردّ دیدگاه سید و اربلی
بپردازند واز شواهد آنها به عنوان «وجوه سخیفه» یاد کنند.[71]

شاید مفصل ترین
نوشته و تحقیق دراین زمینه، تحقیق علامه سید جعفر مرتضی عاملی باشد که با نقل دیدگاه
های مختلف و بررسی آنها، به خوبی توانسته است با آوردن شواهد تاریخی و تحلیل آنها،
نقش مأمون را دراین قضیه به اثبات برساند.[72]

در بحث های آینده
خواهیم دید که با توجه به سیاست مأمون مبنی بر نزدیکی به عباسیان بغداد و حرکت او
به سمت عراق در راستای اجرای این سیاست، او نمی توانسته است دو عامل شکاف میان خود
و عباسیان یعنی فضل و امام رضا(ع) را به همراه خود وارد بغداد کند، زیرا در آن
هنگام عباسیان احساس خطر بیشتری کرده و تلاش بیشتری برای سرنگونی مأمون از خود
نشان می دادند، و لااقل نمی توان نسبت به آرامش به ویژه در مرکز خلافت در آن هنگام
خوش بین بود. چنانچه این نکته روشن است که بغداد مانند مرو نبود که مأمون از حمایت
گسترده ایرانیان برخوردار باشد، زیرا ساکنان بغداد و مناطق اطراف  عمدتاً عربهایی بودند که از قتل امین
که مظهر عنصر عربی در آن زمان بود، ناخشنود بودند.

بنابراین حتی اگر مأمون را در
مسأله ولایتعهدی دارای حسن نیّت بدانیم، باید بپذیریم که با تغییر سیاست او مبنی بر
جلب رضایت خاندان عباسی، چاره ای به جز برداشتن امام(ع) از سر راه که از عوامل مهم
اختلاف او و عباسیان است، وجود ندارد.

علل عدم پذیرش خلافت

سؤال مهمی که ممکن است در این
جا رخ نمایی کند آن است که چرا با آنکه ائمه(ع) بر روی مسأله عدم مشروعیت خلفا تکیه
کرده و حکومت مشروع و آرمانی را که حکومت اهل بیت(ع) علیهم السلام است می دانستند،
حال که مأمون حکومتی آماده را به امام(ع) عرضه می کند، آن را نمی پذیرد؟ آیا این امکان
وجود نداشت که در صورت پذیرش حکومت، بتواند تغییرات و اصلاحات جدی فراهم آورده و زمینه
های اجرای بهتر احکام اسلامی را فراهم آورد؟

برای پاسخ به این سؤال باتوجه
به شواهد تاریخی و نیز مطالعۀ بستر سیاسی آن زمان باید به این چند نکته توجه کرد:

1- از شواهد مختلف چنین به دست
می آید که مأمون در پیشنهاد واگذاری خلافت جدّی نبود، چنانکه مشاهده می کنیم، اصراری
را که نسبت به پذیرش ولایتعهدی دارد و حتی امام(ع) را تهدید می کند، نسبت به خلافت
ندارد.

کشتن برادر در راه رسیدن به حکومت،
باز گرداندن امام(ع) از نماز عید به علت ترس از به خطر افتادن خلافت، کشتن همه کسانی
که مانند فضل بن سهل خلافت را به خطر می اندازند، تنها بخشی از شواهد تاریخی عدم جدیت
مأمون است.[73]

2- ممکن است پذیرش خلافت در میان
مردم، چنین تلقی شود که امام(ع)، جریان حکومت و خلافت عباسی را تاکنون تأیید کرده و
لذا هم اکنون با اعتراف به حق داشتن مأمون در این واگذاری آن را می پذیرد  این  خود
بزرگترین تأیید و اثبات مشروعیت برای عباسیان می باشد.

3- در صورت پذیرش خلافت از سوی
امام(ع) و با توجه به این که امام(ع) در مرو تنهاست، طبیعتاً مأمون حاکم اصلی در سایه
خواهد بود، همۀ مقامات از او حساب برده و اوامر را اجرا می کنند، بنابراین مأمون می
تواند به نام امام(ع)، دست به هر کاری بزند، علاوه بر این که حتی چنین امکانی را دارد
که امام(ع) را محصور کرده و از معاشرت و برخورد با دیگران باز دارد و خود دستوراتی
را از زبان امام(ع) به دیگران برساند و در پایان بدون هیچ سر و صدایی، امام(ع) را از
بین ببرد.

4- ایرانی ها گر چه تمایلات فراوانی
نسبت به اهل بیت(ع) داشتند، اما نباید تصور کرد که اولاً آنها شیعه امام(ع) بودند،
زیرا بسیاری از آنها از اولیات مذهب تشیع ناآگاه بودند، و ثانیاً باید توجه داشت که
در هنگام مقایسه بین امام(ع) و مأمون و یا حتی امام(ع) و فضل، تضمینی وجود نداشت که
جانب امام(ع) را بگیرند، بلکه مسأله کاملاً برعکس بود.

5- با ملاحظۀ تاریخ حوادث آن زمان
در می یابیم که شورش های فراوانی در سرتاسر مملکت اسلامی از سوی گروه های مختلفی مانند
طرفداران خاندان عباسی، خوارج و حتی علویان بر پا شده بود. و امام(ع) در صورت رسیدن
به خلافت، باید در مقابل تمامی این شورش ها می ایستاد و دست به کشتار آنها می زد، آن
هم کشتاری که می دانست بالاخره نتیجه اش به کام عباسیان خواهد بود.

6- نباید تصور کرد که تمامی علویان
شورشی که در میان آنها نیروهای زبده اجرایی وجود داشت، به عنوان بازوی اصلی امام(ع)
باشند، زیرا بسیاری از آنها از نظر اعتقادی همانند یک شیعه امامیه، امام(ع) را قبول
نداشتند و چه بسا در آغاز و یا در میانه راه به درگیری با او می پرداختند و بدترین
حادثه، در آن زمان درگیری علویان با یکدیگر بود.

/ 0 نظر / 19 بازدید