شرح بی نهایت (معارفی از فرهنگ رضوی )

خداشناسی و توحید، اساسی ترین اصل اسلام است، اسلام همه مردم را به سوی توحید
فرا می خواند و از شرک باز می دارد، از این روست که از امام رضا(ع) روایت شده که:
«التوحید نصف الدین»[1]
اصولاً اساس دعوت همه انبیاء الهی توحید بوده است، به طوری که قرآن بار ها از زبان
پیامبران الهی این مطلب را بیان کرده است.[2]

توحید، محور معارف قرآن است به صورتی که می توان گفت همه معارف قرآن از توحید
سرچشمه می گیرد و اگر معارف قرآن را بخواهیم به یک اصل بازگردانیم، همان توحید
است.

از این روست که امام رضا(ع) سفارش می کنند که توحید را از قرآن بیاموزید:

روایت شده شخصی به نام عبدالعزیز از امام رضا(ع) در مورد توحید پرسید:

قال: کل من قرأ قل هو الله احد و آمن بها فقد عرف التوحید.

قلت کیف یقرؤها؟

قال: کما یقروها الناس، وزاد فیه: کذلک ربّی، ثلاثاً. [3]»

امام رضا(ع) فرمودند: هر کس سوره «قل هو الله احد» را بخواند و به آن ایمان
آورد توحید را شناخته است.

به امام(ع) عرض کردم: چگونه بخواند؟

امام(ع) فرمودند: همان طور که مردم می خوانند (و سه بار اضافه کردند)
«پروردگارم این گونه است».

آری، محور اساسی آموزه های پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) نیز توحید است و مردم را به
توحید گرایی و شرک گریزی سفارش کرده اند. در این نوشتار بر آنیم که بر کرانه دریای
معارف امام رضا(ع) درنگ کنیم و از آب حیات آن در زمینه توحید سیراب شویم.

مطالبی که در پی می آید، مضامین احادیث نقل شده ازامام رضا(ع) درباره توحید
است. که به زبان روزو در قالب های جدید دسته بندی شده است. البته مدعی نیستیم که
تمام احادیث امام رضا(ع) درباره توحید را جمع آوری و ذکر کرده ایم، بلکه برخی
مطالب توحیدی حضرت، گزینش و بازنویسی شده است چرا که این نوشتار مختصر بیش از این
مجال توسعه ندارد.

امید است این مجموعه مورد قبول حضرت حق و مورد عنایت امام رضا(ع) قرار گیرد، و
نویسنده و خوانندگان، با حقیقت  توحید،
آشناتر شوند.

فصل اول: اقسام توحید

پیشگفتار:

واژه «توحید» به معنای «یگانه دانستن و یکتا شمردن» است. اما از نظر اصطلاح در
نزد متکلمان (دانشمندان عقاید) و فلاسفه و عرفاء، معانی گوناگونی دارد. هر چند که
مقصود همگی بیان یگانگی خداست.[4]

ما در اینجا در صدد بیان مباحث فلسفی، کلامی و عرفانی نیستیم اما از آنجا که
شناخت اقسام توحید در احادیث ، مستلم آشنایی با مفهوم آنهاست بدان اشاره می کنیم.

معمولاً توحید را به چهار قسم: «توحید ذاتی، صفاتی، افعالی، و عبادی» تقسیم می
کنند. البته برخی صاحب نظران معاصر اقسام دیگری برای توحید ذکر کرده اند که
عبارتند از:

1. توحید در وجوب و جود، 2. توحید درخالقیت، 3. توحید در تدبیر و ربوبیت تکوینی؛
4. توحید در ربوبیت تشریعی، 5. توحید در اولویهت و معبودیت،  6. توحید در عبادت، 7. توحید در استعانت، 8.
توحید در هراس از خدا، 9. توحید در امیدواری به خدا، 10. توحید در محبت، 11. توحید
استقلالی (عالم هستی عین ربط است).[5]

در احادیث امام رضا(ع) برخی از اقسام توحید بیان شده است از این رو  ما تا آنجا که مطالبی در مورد اقسام توحید در
احادیث آن حضرت یافتیم و اندازه ای که دراین نوشتار مختصر می گنجد، آنها را بیان می
کنیم.

الف. توحید ذاتی:

توحید ذاتی به معنای آن است که ذات خدای متعال یکتاست و شریکی برای او نیست نه
ترکیبی در درون ذاتش هست و نه خدای دیگری بیرون از ذاتاو وجود دارد.

1. خدا یکتا و یگانه (واحد او اَحد) است:

عن الرضا(ع): «هو اللطیف الخبیر السمیع البصیر الواحد الاحد الصمد و لم یلد و
لم یولد و لم یکن له کفواً احد».[6]

«او (خدای متعال) لطیف، دانا، شنوا، بینا، یکتا، یگانه، مقصود است و نه فرزندی
می آورد و نه زاده شده و هیچ کس مانند او نیست.»

روایت شده هنگامی که شخصی به نام «فتح» از امام رضا(ع) در مورد کلام فوق الذکر
ایشان پرسید، که آیا «واحد» بودن خدا با «واحد» بودن انسان موجب تشبیه نمی شود؟

حضرت فرمود: تشبیه فقط در معانی است اما در نام گذاری یکی هستند، وقتی گفته می
شود انسان واحد است، مقصود آن است که جسم واحد دارد و دو تن نیست اما نفس انسان یکی
نیست به خاطر این که اعضای مختلف و رنگ های متفاوت و زیادی دارد که یکی نیست و هر
کدام از اجزاء غیر دیگر است خون غیر از گوشت است و ... پس انسان در اسم واحد است
نه در معنا، ولی خدای متعال واحد است که هیچ واحدی غیر او نیست و اختلافی در آن نیست
و تفاوت زیادی و نقصان ندارد، اما انسان مخلوق و ساخته شده و ترکیب شده از اجزاء
مختلف و گوهر های متفاوت است که همگی به صورت واجد مجتمع شده اند.[7]

2. خدا مثل و مانند ندارد:

عن الرضا(ع) «فلا تجعلوا لله انداداً[8] ای اشباهاً و امثالاً
من الاصنام التی لا یعقل و لا تسمع و لا تبصر و لا تقدر علی شیئی و انتم تعلمون
انها لا تقدر علی شیئی[9]».

از امام رضا(ع) حکایت شده که در مورد آیه «برای خدا همانند قرار ندهید»،
فرمودند: یعنی شبیه هایی و همانند هایی از بت ها (برای خدا) قرار ندهید، که تفکر
نمی کنند و نمی شنوند و نمی بینند و توانای بر چیزی نیستند، در حالی که شما می دانید
که آنها توانای بر چیزی نیستند».

تذکر: برخی مطالب امام رضا(ع) در تفسیر آیات قرآن است. از جمله دو حدیث فوق
الذکر، و همان طور که در احادیث قبل گذشت[10] امام رضا(ع) توحید را
از قرآن گرفته و توصیه می کند ما نیز چنین کنیم.

ب : توحید صفاتی

مقصود از توحید صفاتی آن است که صفاتی را که به خدا نسبت می دهیم چیزی غیر از
ذات خدا نیست و صفاتی مثل قدرت، علم و ... موجوداتی غیراز ذات خدا نیستند یعنی خدای
متعال مثل انسان نیست که نخست جاهل است سپس عالم می شود.

1. صفات خدا عین ذات اوست

شخصی به نام خالد می گوید به امام رضا(ع) عرض کردم: گروهی می گویند: همیشه خدا
با علم عالم است و با قدرت قادر است و با حیات زنده است و با قدمت قدیم است و با
شنوایی شنواست و با بینائی بیناست.

حضرت فرمود: هر کس این گونه بگوید و بدان نزدیک شود (مطلب را درک کند) با خدا،
خدای دیگری گزیده است، و بر ولایت ما نیست. سپس فرمودند: خدای متعال همیشه از ذات
خود، عالم، قادر، زنده، قدیم، شنوا و بیناست و از آنچه مشرکان و تشبیه کنندگان می
گویند برتر است.[11]

2. اولین نام و صفت خدا چیست؟

عن الرضا(ع): «فاوّل ما اختار لنفسه العلیّ العظیم لانّه اعلی الاسماء کلّها
فمعناه الله و اسمه العلّی العظیم هو اوّل اسمائه لانّه علیّ کل شیئی[12]».

«پس اولین چیزی که خدای متعال برای خودش انتخاب کرد نام «علیّ عظیم» (بزرگ
برتر) بود، چرا که از همه نام های او بالاتر است. پس معنای آن این است که خدا و
نام او برتر و بزرگ است. آن اول نام های اوست چرا که (صفت)«علیّ» از همه چیز برتر
است».

3. نام و صفت خدا همسان است.

محمد بن سنان قال سألته – یعنی
الرضا (ع) – عن الاسم ما هو؟

فقال : صفه لموصوف.

«محمد بن سنان می گوید از امام رضا(ع) در مورد اسم پرسیدم که چیست؟

حضرت فرمود: (اسم) صفتی برای موصوف است.»

توضیح: قرآن کریم می فرماید: و لله الاسماء الحسنی فادعوه بها و «نام های نیکو
فقط از آنِ خداست؛ پس او را با آنها بخوانید[13]».

ذیل این آیه در حدیثی از پیامبر(ص) نقل شده که 99 نام و صفت نیکوی خدا بیان
شده است که عبارتند از: «الله، الاله، الوحد، الاحد، الصمد، الاول، الاخر، السمیع،
البصیر، القدیر، القادر، العلی، الاعلی، الباقی، البدیع، الباریء، الاکرم، الباطن،
الحیّ، الحکیم، العلیم، الحلیم، الحفیظ، الحق، الحسیب، الحمید، الحفیّ، الربّ،
الرحمن، الرحیم، الذاریء، الرازق، الرقیب، الرؤف، الرائی، السلام، المؤمن، المهین،
العزیز، الجبار، المتکبّر، السید، السّبوح، الشهید، الصادق، الصانع، الظاهر،العدل،
العفوّ، الغفور، الغنی، الغیاث، الفاطر، الفتاح، الفالق، القدیم، الملک، القدوس،
القویّ، القریب، القیوم، القابض، الباسط، قاضی الحاجات، المجید، المولی، المنان،
المحیط، المبین، المقیت، المصوّر، الکریم، الکبیر، الکافی، کاشف، الضرّ، الوتر،
النور، الوهاب، الناصر، الواسع، الودود، الهادی، الوفیّ، الوکیل، الوارث، البرّ،
الباعث، التّواب، الجلیل، الجواد، الخبیر، الخالق، خیر الناصرین، الدّیّان،
الشکور، العظیم، اللطیف و الشافی[14]

تذکر: البته برخی از این اسم ها در قرآن به همین صورت نیامده بلکه مضمون آنها
در قرآن هست و به علاوه در قرآن نام های دیگری هم آمده است که شاید مقصود آن باشد
که نام های نیکو در لا به لای آنهاست.

4. خدا دیده نمی شود

عن الرضا(ع) «انّ الله تبارک و تعالی لا یوصف بمکان و لا یدرک بالابصار و
الاوهام»[15]

«در حقیقت خدای متعال به مکان وصف نمی شود و به وسیله چشم و وهم درک نمی شود».

5. خدا شبیه مردم نیست و مثل ندارد:

عن الرضا(ع): «من شبه الله تعالی بخلقه فهو مشرک[16]».

«هر کس خدا را شبیه مخلوقاتش بداند مشرک است».

عن الرضا(ع): «ما عرفنی من شبّهنی بخلقی[17]».

«کسی که مرا به مخلوقاتم تشبیه کند مرا نشناخته است».

عن الرضا(ع): «انّی بری یا الهی من الذین بالتشبیه طلبوک لیس کمثلک شیئی[18]».

«خدایا! قطعاً من از کسانی که تو را تشبیه (به مخلوقات) می خوانند بیزارم (چرا
که) هیچ چیزی مثل تو نیست».

در این کلام، حضرت به مضمون آیه قرآن استناد کردند«لیس کمثله شیء»[19]
تا ثابت شود که چیزی از مخلوقات، مثل خدا نیست پس اگر کسی خدا را جسمانی و شبیه
مخلوقات وصف کند مخالف قرآن گام بر داشته است.

6. خدا مکان ندارد

عن الرضا(ع) «یا ابا اصلت انّ الله تبارک و تعالی لا یوصف بمکان؟»

«ای ابا صلت، در حقیقت خدای متعال به محل و مکان وصف نمی شود (مکان ندارد).»

7. توضیح صفات الهی از زبان امام رضا(ع)

حسین بن خالد گوید: امام رضا(ع) فرمودند: خداوند دانایت کند! بدان که خداوند
قدیم است (یعنی از ازل بوده است) و ازلی بودن صفتی است که به دم عاقل می فهماند که
چیزی قبل از او نبوده است و در بقاءش نیز چیزی با او و همراه او نخواهد بود، با
اقرار عامّه و معجزه صفت، برای ما روشن می شود که چیزی قبل از خدا نبوده و در
بقاءش نیز چیزی به همراهش نخواهد بود، و گفتار کسانی که گمان می کنند قبل از او و یا
همراه او چیزی بوده است، باطل می گردد . زیرا اگر چیزی به همراه او می بود، نمی بایست
خداوند خالق او باشد زیرا آن چیز، همیشه از ازل با خدا بوده است پس خدا چگونه می
تواند خالق چیزی باشد که همیشه به همراهش بوده است و اگر آن شیء قبل از خدا بوده
باشد، آن شیء سرآغاز خواهد بود نه این (خدا) و شایسته آن خواهد بود که آن اول،
خالق این دوم، باشد.

سپس خداوند خود را با نام هایی وصف نموده است و آن زمان که خلق را آفرید از
آنها خواست و آنها را بر این عبادت واداشت که خدا را با نام ها بخوانند، او خود را
با این نام ها نامیده است: شنوا، بینا، قادر، قاهر، زنده، قیوم و پا برجا، ظاهر و
آشکار، باطن و پنهان، لطیف و دقیق، خبیر و آگاه، قوی، با عزت، حکیم، علیم و امثال
این اسامی و آن زمان که غلو کنندگان ، تکذیب کنندگان این اسامی را دیدند و شنیدند
که ما دربارۀ خدا می گوئیم: چیزی مثل خدا نیست و هیچ چیز به حالت و کیفیت خدا وجود
ندارد، گفتند: شما که می گوئید هیچ چیز مثل و شبیه خدا نیست، چطور شما، در اسماء
حسنی با خدا شریک هستید؟ و به تمامی آن نام ها نامیده می شوید؟ پس این خود دلیلی
است بر این که شما در تمام حالات خدا یا حداقل در بعضی از آنها مثل خدا هستید، زیرا
هم شما و هم او دارای یک سری نام های نیکو هستید.

به آنها باید گفت: خداوند تبارک و تعالی، نام هایی از نام های خود را به
بندگانش نهاده، ولی معانی آنها با هم متفاوت است، مانند مواردی که یک اسم، دو معنی
مختلف دارد، دلیل بر این مدعی، زبان و گفتار شایع میان مردم است – و خداوند – هم با همین
زبان و روش با آنها صحبت کرده، به گونه ای که بفهمند، تا دلیل و حجّتی باشد بر
آنها در تضییع آنچه تضییع کرده اند. مردم در زبان عادی خود به یکدیگر نام هایی از
این قبیل می دهند: کلب (سگ)، حمار (خر)، ثور (گاو)، سکره (شکر)، علقمه (تلخ)، اسد
(شیر) و تمام این اسامی بر خلاف معانی آنهاست ، زیرا این نام ها بر آن معانی که در
مقابل آن وضع شده اند، نیستند، زیرا انسان، شیر و یا سگ نیست. در این مطلب خوب دقت
کن و بفهم. خداوند تو را مورد لطف و رحمت خود قرار دهد.

ما خدا را عالم می نامیم اما عالم بودن او به این صورت نیست که او را علمی که
نبوه اکنون به دستش آورده، چیزی را بداند و به کمک آن علم، آنچه را بعداً بدان
برخورد می کند حفظ نماید و در خلقت مخلوقاتش فکر و اندیشه کند، چطور چنین چیزی
ممکن است و حال آنکه گذشتگانی را که خود نابود ساخته، همه برای او حاضرند و در محضرش
هستند، (به هر حال او نیازی به چنان علمی ندارد) که اگر آن علم نباشد، جاهل و ضعیف
بماند. بر عکس مردم عالم که به خاطر علومی که نداشته اند و سپس به دست آورده اند
عالم نامیده  شده اند، چه انکه اینان قبل
ازاین علم جدید، جاهل بوده اند و چه بسا این علمی که به دست آورده اند از دستشان
برود و به سوی جهل سیر کنند خداوند عالم نامیده می شود، زیرا نسبت به هیچ چیز جاهل
نیست. همان طور که می بینی خالق و مخلوق هر دو عالم نامیده می شوند ولی معنی و
مصداق آن دو با هم فرق دارد.

و نیز پروردگار ما، شنوا است ولی نه با عضوی از بدنش که با آن بتواند بشنود ولی
نتوند ببیند (مثل گوش ما) کما اینکه ما با ان عضوی که می شنویم نمی توانیم ببینیم
ولی خداوند عزوجل فرموده است که هیچ صدایی بر او پوشیده نیست و مثل ما نیست . حال
اسم شنوا بر ما و خدا اطلاق می شود ولی معنی و مصداق آن با هم فرق دارد.

و همچنین است بصیر (بینا) ولی نه با عضو، بر عکس  ما که با چشم می بینیم و استفاده دیگری از آن
نمی توانیم ببریم، ولی خداوند، بینا است و به هیچ شیء دیدنی، جهل ندارد، در این جا
نیز در اسم مشترک هستیم ولی مفهوم و مصداق آن با 
هم فرق دارد.

او قائم است اما نه به معنی ایستادن روی پا با زحمت و سختی و خستگی مثل ایستادن
سایر اشیاء ولی وقتی می فرماید خدا قائم است معنایش این است که حافظ و قیم اشیاء
است مثل این که گفته می شود: «فلانی قائم به امر فلانی است» یعنی کار های او به
دست فلانی است . خداوند عزوجل حافظ و قیّم هر کسی است در کارهایی که می کند و قائم
در کلام مردم به معنی «باقی» نیز هست و به معنی «کفایت» نیز به کار می رود، مثل اینکه
گفته می شود: «قم بامر فلان» (کار فلانی را برایش انجام بده) یعنی نیازش را برطرف
کن و نیز قائم در میان ما مردمان به معنی کسی است که روی پا ایستاده است. در این
مورد نیز اسم، مشترک است و مصداق متفاوت.

اما لفظ لطیف به معنی کمی، کوچکی و نازکی نیست. بلکه به معنی «نفوذ در اشیاء»
و «درک نشدن» می باشد، مثل این جمله «لطف 
عنی هذا الامر» (یعنی، فلان امر از من پنهان شد) و «لطف فلان فی مذهبه و
قوله» (یعنی: فلانی در روش و گفتارش لطیف و ظریف است) به این معنی که او روش و
گفتاری پیچیده دارد و عقل را متعجّب می سازد و از دسترس به دور است و بسیار عمیق و
ظریف بوده و فکر و اندیشه به او نمی رسد. و همچنین است خداوند، دقیق تر و پیچیده
تر از آن است که با حدّ و وصفی درک شود و یا با وصفی توصیف گردد ولی «لطافت» در
مورد ما آدمیان عبارت است از کوچکی و کمی، پس باز هم در اسم، مشترک خستیم ولی معنی
و مفهوم آن مختلف و متفاوت است.

و اما خبیر، کسی است که چیزی از نظر او پنهان نیست و هیچ چیز از دسترسش دور نمی
ماند، ولی نه با تجربه و آزمایش به این صورت که این آمایش به او چیزی بیاموزد، آن
چنان که اگر این تجربه و آزمایش نبود، هیچ نمی دانست. چون کسی که چنین باشد جاهل
است (نه خبیر و آگاه) و خداوند تبارک و تعالی از ازل به آنچه می خواسته خلق کند،
خبیر و آگاه بوده است، اما در میان مردم، به کسی خبیر گفته می شود که جاهل باشد ولی
در صدد یادگیری و آگاهی یافتن برآید. در این مورد هم اسم ما و خدا مشترک است ولی
معنای آن متفاوت.

و اما ظاهر، به این معنی نیست که با سوار شدن بر اشیاء و نشستن بر آنها، از
آنها بالا رفته است بلکه به این خاطر به او ظاهر گفته می شود که بر همه چیز چیره و
قاهر است و بر همه چیز غلبه یافته و نسبت به همه چیز قادر است. مثلاً گفته می شود:
ظهرت علی أعدائی» (یعنی: بر دشمنان خود پیروز شدم)، و «أظهرنی الله علی خصمی» (یعنی،
خداوند مرا بر دشمنم پیروز گردانید). در این جا منظور از ظهور، فتح و غلبه است و
ظهور خدا بر اشیاء نیز چنین است.

وجه دیگری نیز برای ظهور خداوند هست و آن اینکه: او برای هر کس که او را
بخواهد ظاهر و هیچ چیز بر خداپوشیده نیست و تدبیر هر چه دیده می شود، به دست اوست،
پس چه ظاهری از خداوند ظاهرتر و آشکارتر است؟ تو، به هر کجا رو کنی، مصنوعات و
مخلوقات او را می بینی و در وجود خودت، آثاری از او هست که برای تو کافی است، ولی
ظاهر در مورد م مردمان به کسی گفته می شود که وجودش بارز و آشکار بوده، به وسیله
حد و وصفش معلوم باشد، پس اسم مشترک است ولی معنی متفاوت.

و اما باطن، به معنی «درون اشیاء بودن» نیست به این معنی که درون اشیاء غور و
نفوذ کند بلکه به این معنی است که به درون اشیاء اطلاع و آگاهی دارد و تدبیر آن به
دست اوست، مثل این که گفته می شود: «ابطنته» یعنی از آن آگاه شدم و سرّ پنهان او
را دانستم. ولی «باطن» در مورد آدمیان به کسی اطلاق می شود که به درون اشیاء رفته
و پنهان شود، پس اسم مشترک است و معنی متفاوت و اما قاهر به ممارست کردن و رنج کشیدن
و نیرنگ و فریب زدن و یکدیگر را کنار زدن نیست و آن چنان که بعضی مردم، بر بعضی دیگر
چیره و قاهر و غالب می شوند، در بین مردم کسی که مقهور است ممکن است بعد قاهر شوند
و آن که قاهر است ممکن است مقهور گردد، و لیکن در مورد خداوند به این معنی است که
تمام آنچه را خلق کرده، همه در مقابل ایجاد کننده شان ذلیل و خوار هستند و در
مقابل خواسته های او نمی توانند خودداری و امتناع نمایند و از حیطه قدرت او یک چشم
بر هم زدن هم نمی توانند خارج شوند. و او فقط یک فرمان «ایجاد شو»  می دهد و آن مخلوق، ایجاد می شود. ولی قاهر در
مورد ما به آن صورتی است که گفتم؛ پس اسم مشترک ولی معنی مختلف دارد. و همچنین است
تمامی نام ها، هر چند تمام آنها را در این جا بر نشمردیم، و به همین مقدار اکتفا می
کنیم چون (بقیه را نیز)به آنچه با تو گفتیم می توان قیاس کرد.

و خداوند عزّوجل در ارشاد و راهنمایی و توفیق، کمک کار و یاور ما و شما است.[20]

8. سخنرانی امام رضا(ع) در توحید صفاتی:

قاسم بن ایّوب گوید: وقتی مأمون خواست حضرت رضا(ع) را به ولایت عهدی منصوب کند
بنی هاشم را جمع کرده، به آنان چنین گفت: من تصمیم دارم پس از خود «رضا» را به
خلافت برگزینیم، بنی العباس از روی حسادت گفتند: 
آیا می خواهی مردی ناآگاه را که هیچ آشنایی با خلافت و سیاست ندارد، ولیعهد
خود کنی؟! کسی را نزد او بفرست تا به این جا بیاید و نمونه هایی از جهالت او را که
دلیل خوبی بر علیه او خواهد بود ببینی؛ مأمون نیز حضرت را فرا خواند، بنی العباس
گفتند: یا ابا الحسن! به منبر برو و ما را راهنمایی کن تا خداوند را به طور صحیح
شناخته و بر آن اساس عبادت نمائیم.

حضرت به منبر رفته، سر به زیر انداختند و بدون این که صحبتی کنند مدتی به همان
حالت نشستند، سپس حرکتیکرده، از جای برخاستند. (محمد بن یحیی بن عمر بن علی بن ابی
طالب – از سادات – نیز گوید: من خود شاهد سخنان حضرت در آن مجلس بودم).

حضرت، حمد و ثنای الهی به جای آورده و بر پیامبر اکرم و اهل بیتش درود فرستاده
آنگاه فرمودند:

مرحله اول در عبادت خدا، شناخت اوست، و پایه و اساس شناخت خداوند منحصر به فرد
دانستن اوست و قوام و اساس توحید این است که صفات (زائد بر ذات) را از ذات خداوند
منتفی بدانیم زیرا عقل انسان خود گواهی می دهد که هر چیزی که از صفت و موصوفی ترکیب
شده باشد، مخلوق است و هر مخلوقی نیز خود شهادت می دهد که خالقی دارد که نه صفت
است و نه موصوف. و هر صفت و موصوفی همیشه باید با هم همراه باشند و همراهی دو چیز
با هم، نشانۀ حادث بودن آنهاست و حادث بودن هم با ازلی بودن منافات دارد، پس کسی
که بخواهد ذات خدا را با تشبیه نمودن او به مخلوقاتش بشناسد، در واقع خدا را
نشناخته است و کسی که بخواهد کنه ذات خدا را دریابد، در واقع قائل به توحید نیست
(زیرا با این کار عملاً قائل شده است که خداوند نیز مثل سایر موجودات است و می
توان به کنه او دست یافت، و حال آن که خداوند «تک» است و مثل و مانند ندارد) و کسی
که برای او مثل و مانند قائل شود، به حقیقت او آگاهی نیافته است، و کسی که برای او
نهایتی فرض کند او را تصدیق ننموده است، و کسی که بخواهد به او اشاره کند (یا در
جهتی خاص به او اشاره کند) در واقع به سوی خدا نرفته، بلکه به سمتی دیگر توجه
نموده است و به موجودی دیگر اشاره کرده است (زیرا خداوند در جهت خاصی نیست تا
بتواند به او در آن جهت اشاره کرد) و هر کس او را تشبیه کند در واقع خداوند را قصد
نکرده (بلکه به سراغ موجودی دیگر رفته است)، و هر کس برای خداوند اجزاء و ابغاض
قائل شود، در واقع در مقابل او تذلل و خواری نکرده است و هر کس بخواهد با قوه فکر
خود او را توهم نماید، در حقیقت به سراغ خدا نرفته است، هر آنچه که به همراه نفس و
ذات خود شناخته شود، مصنوع و ساخته شده است، و هر آنچه در چیز دیگری (یا به چیز دیگری)
غیر از خود قائم و پا بر جا باشد، معلول است و نیاز به علت دارد، به وسیله مخلوقات
و ساخته های خدا، می توان بر وجود او استدلال کرد و توسط عقل است که معرفت و شناخت
او پا می گیرد، و به وسیله فطرت ، حجت بر مردم تمام می شود، آفرینش مخلوقات توسط
خداوند، حجابی است بین او و آنها، دوری و جدایی اواز بندگانش، مکانی و مادی نیست
بلکه تفاوت وجودی اوست با نحوه وجود آنها، و آغاز داشتن خلقت مخلوقات دلیلی است
برای ایشان بر این که خدا آغاز و ابتداء ندارد، چون هر چیز  که آغاز و ابتداء داشته باشد، نمی تواند  آغازگر چیز دیگر باشد و نیز آلات و ادوات دادن
خدا به آنان دلیلی است بر این که در خداوند آلات و ادوات وجود ندارد. زیرا آلات و
ادوات، شاهد عجز و فقر صاحب آنهاست، اسماء او محض عبارت و تعبیر است، و افعال و
کردار او مجرد تفهیم است، ذات او حقیقت است و کنهش جدائی او از خلق، بقاء او حد و
مرز سایر پدیدهاست، هر کس بخواهد با فکر خود بر او احاطه پیدا کند در واقع از او
گذشته و او را پشت سر نهاده و بر چیز دیگری ( که ساختۀ فکر او است) احاطه پیدا
کرده است، و هر کس بخواهد کنه او را در یابد به خطا رفته است.

هر که بگوید: چگونه است؟ او را (به مخلوقاتش) تشبیه نموده است. و هر که بگوید:
چرا و از چه راهی موجود شده است؟ در واقع برای او علت تصور کرده است و هر کس بگوید:
از چه موقع بوده است؟ برای او وقت و زمان تصور کرده است، و هر کس بگوید: در کجا
قرار ارد؟ برای او جا و مکان خیال کرده است، و هر که بگوید: حدّش تا کجاست؟ برای
او نهایتی فرض کرده است، و هر کس بگوید: تا چه زمانی خواهد بود؟ برای او غایت و
انتهایی قرار داده است، و هر کس چنین کند بین او و سایر موجودات، حد مشترک قرار
داده است، و هر کس بین او و مخلوقاتش حد مشترک قرار دهد برای او اجزاء و ابعاض
پنداشته است، و هر کس او را دارای اجزاء تصور کند او را وصف نموده، و هر که او را
وصف نماید، در مورد خداوند به خطا رفته و کارش به الحاد و کفر می انجامد.

و خداوند با تغییر یافتن مخلوقین، تغییری نمی کند کما اینکه با حد و حدود
مخلوقین (که همگی محدود هستند) محدود نمی شود «احد» است ولی نه به عنوان عدد (ی در
مقابل دو، و سه و ...) ظاهر و آشکار است ولی نه به این صورت که قابل لمس باشد،
آشکار و هویداست ولی نه به این معنی که دیده شود، باطن و پنهان است ولی نه این که
از مخلوقات غائب باشد، دور است ولی نه از نظر مسافت، نزدیک است ولی نه از جهت مکانی،
لطیف است ولی نه از نظر، جسم،  موجود است
ولی نه به عدد از عدم، (قبل از او عدم نبوده بلکه او همیشه موجود بوده است)، فاعل
است و کار انجام می دهد ولی نه از روی اجبار، بلکه با اختیار تام، می سنجد و تصمیم
می گیرد ولی نه با نیروی فکر ، تدبیر می کند ولی نه با حرکت، اراده می کند ولی نه
با اهنگ، مشیّت و اراده دارد ولی نه با عزم و تصمیم، درک می کند ولی نه با آلت و
وسیلۀ حس، می شنود و می بیند ولی نه با گوش و چشم و یا وسیلۀ دیگر.

زمان و مکان ندارد، چرت و پینکی و خواب او را فرا نمی گیرد، صفات مختلف او را
محدود نمی سازد، آلات و ادوات نیز او را مقید و محدودنمی کند، او قبل از زمان بوده
است، و قبل از عدم وجود داشته است، و ازلیّتش از هر آغاز و ابتدایی فراتر بوده
است، از خلقت حواس توسط او معلوم می شود که خود فاقد این حواس (باصره، سامعه،
لامسه، ذائقه، ...) می باشد و از ایجاد عناصر معلوم می شود که عنصر ندارد، و از
آنچه بین اشیاء ضدیت برقرار کرده است دانسته می شود که خود، ضدّ ندارد، و با ایجاد
مقارنه و هماهنگی بین امور، دانسته می شود که قرین و هماورد ندارد، بین نور و
ظلمت، آشکاری و گنگی، خشکی و تری و سرما و گرما ضدیت برقرار کرده است، امور
نامساعد و دور از هم را به دور هم جمع کرده و امور نزدیک را از هم جدا نموده است،
و پراکندگی اینها و اجتماع آنها، دلیلی است بر وجود پراکنده کننده و گرد آورنده
شان، و این آیۀ شریفه اشاره به همین معنی دارد: «و من کلّ شیء خلقنا زوجین لعلّم
تذکّرون»[21]،
(و ازهر چیز جفتی آفریدیم، باشد که شما متذکر شوید)، بین «قبل» و «بعد» در این
مخلوق جدایی و فرق افکند تا همه بدانند او خود، قبل و بعد ندارد، غرائز این
موجودات نشان می دهد که غریزه دهنده به آنان، خود غریزه ندارد، و تفاوت (یا نقص)
آنها دلیلی است بر این که تفاوت دهنده به آنان، نقصی ندارد و تفاوتی در ذاتش نیست،
زمان دار بودن آنان بیان کننده این واقعیت است که زمان دهنده به آنان، فاقد زمان و
فراتر از آن است، بعضی را از بعض دیگر پنهان کرده، تا دانسته شود، غیر از آن مخلوقات،
حجاب دیگری بین او و آنها نیست.

آن زمان که مربوب (و مخلوقی) وجود نداشت، او ربّ بود (یعنی مقام ربوبیت برایش
ثابت بود)، و آن زمان که مملوک و مخلوقی نبود، او مالک علی الاطلاق و مستولی بر
همه چیز بود.

(یعنی مقام مالکیت علی الاطلاق و قدرت مطلقه برایش ثابت بود).

و آن زمان که هیچ موجودی نبود تا معلوم واقع شود، او عالم بود، و آن زمان که
مخلوقی در جهان نبود، او خالق بود، و نیز آن زمان که مسمومی وجود نداشت، معنای سمع
(شنیدن) در مورد او صادق بود، این طور نیست که فقط از نداشتن، معنای سمع (شنیدن)
در مورد او صادق بود، این طور نیست که فقط از وقتی دست به خلقت و آفرینش زد، خالق
محسوب شود، بلکه قبل از شروع به خلقت نیز، خالقیت در مورد او مصداق داشته است.

چگونه می توان غیر از این تصور کرد؟ حال آنکه 
ابتداء و آغازی ندارد و نمی توان با کلمۀ «از» که ابتداء و آغاز را نشان می
دهد او را در برخی زمان ها غائب فرض کرد، بلکه همیشه و در همۀ اوقات بوده است
(بلکه او فراتر از زمان است نه محدود به زمان).

و کلماتی مثل «قد» (در زبان عربی) که نشان دهنده نزدیکی زمان مورد نظر به زمان
دیگری است (مثل فعل ماضی نقلی در فارسی) نمی توانت نشان دهنده نزدیکی زمان او باشد
(چون تمام از منه چه دور و چه نزدیک، همه نسبت به او یکسان هستند) و کلماتی مثل
«لعل» (به معنی شاید) که نشانگر احتمال و عدم قطعیت است و در مورد مخلوقین، خبر از
وجود مانع یا موانعی برای حصول کاری می دهد در مورد او چنین مفهومی را نمی رساند
بلکه امر به اراده خدا قطعی الحصول است.

و کلمه «متی» (کی؟ چه زمانی؟)، اگر چه در مورد خدا به کار می رود ولی نشان
دهنده وقت معینی برای او نیست، و به کار بردن کلمۀ «زمان» در مورد او به این معنی
نیست که خداوند مظروف است و در محدودۀ زمان قرار گرفته است.

و نیز کاربرد کلمۀ «مع» (به معنی «با») در مورد او به این معنی نیست که خداوند
با چیزی قرین و همراه است.

ادوات، امثال خود را محدود می سازد (یعنی در حق تعالی تأثیری ندارد)، و آلات،
متناسب با امثال و نظائر خویش است، و این ها نه در خداوند بلکه در سایر اشیاء
مؤثرند، ابتداء زمانی داشتن باعث شده است که اشیاء  و موجودات قدیم نباشند، و قرب زمانی داشتن،
آنها را از ازلی بودن باز داشته، و فقدان بعضی از حالات و صفات، آنها را از کمال
دور ساخته است.

افتراق و جدائی آنها دلیل و نشانه وجود جدا کننده آنهاست، تباین و تفاوت آنها
نشانه وجود تفاوت دهنده آنهاست، خالق اشیاء، توسط آنها، بر عقول آدمیان تجلی کرده
.

و به وسیلۀ آنها، از چشم ها پنهان گردیده است، ملاک استدلال افکار دربارۀ
خداوند، همین اشیاء و موجودات است، در اشیاء تغییرات را قرار داده و دلیلشان بر
اساس اشیاء است، اقرار به وحدانیت خود را به سبب وجود این اشیاء به آنها الهام
فرموده است.

تصدیق و اقرار به خداوند توسط عقول صورت می پذیرد و با اقرار به خدا ایمان
کامل می گردد، تا معرفت و شناخت نباشد دیانت کاملنمی شود در واقع قائل به تشبیه
شده است، هر چیزی که در مخلوق یافت شود، در خالقش وجود نخواهد داشت، و هر آن چه در
مورد او امکان داشته باشد، دربارۀ صانعش محال و ممتنع خواهد بود، در مورداو حرکت و
سکون وجود ندارد، چگونه امکان دارد، چیزی را که خود ایجاد کرده، در مورد خود او،
صداق یابد؟! یا آنچه را خودش آغاز کرده و به وجود آورده به سوی او بازگشته و در
مورد او مصداق پیدا کند؟ اگر چنین بود، نقص و کاستی و کمبود در ذاتش راه می یابت و
کنهش، از وحدت در آمده، دارای اجزائ می شد، و ازلی بودن در موردش محال می گردید و
خالق مثل مخلوق می شد.

اگر برای او پشت تصور شود، مقابل و رو به رو نیز تصور می شود و اگر برای او
تمام بودن فرض شود، نقصان هم فرض می شود، کسی که حدوث درباره اش محال نیست، چگونه
می تواند ازلی باشد؟ کسی که ایجاد شدن درباره اش محال نباشد چگونه می تواند ایجادکننده
اشیاء باشد؟ اگر چنین بود نشانۀ مخلوق و مصنوع بودن در او وجود می داشت و خود، آیه
و نشانه می شد(برای یک موجود ازلی دیگر) نه این که موجودات دیگر آیه و نشانه برای
او باشند.

قول محال که مخالف حقّ و حقیقت است حجتی در بر ندارد و سؤال دربارۀ خدا، فاقد
جواب است، و در غیر این صورت، خداوند تعظیم و احترام نشده است، و در عقیده به این
که خداوند به کلی (چه در ذات، چه در صفات و افعال) با مخلوقین مباینت و غیریت
دارد، لم و افترائی نیست، موجود ازلی محال است که مرکب باشد یا دوئیّت (دو تا
بودن) در او راه یابد، و آنچه آغازی ندارد،محال است مخلوق باشد و آغاز و انجامی
برایش تصور شود.

معبودی نیست، جز «الله» که بزرگ و بلند مرتبه است، کسانی که خدا را با دیگر
موجودات یکسان می دانند، دروغ گفته اند، و به ضلالت بزرگی دچار گشته اند و به وضوح
و آشکار زیان نموده اند و درود خدا بر محمد و اهل بیت پاکش باد[22]،
و تا اخلاص نباشد، معرفت و شناخت انجام نمی گیرد، و با اعتقاد به تشبیه، اخلاصی در
بین نخواهد بود.

ج: توحید افعالی:

توحید افعالی چند گونه تقریر و بیان شده است ، از جمله این که مقصود از توحید
افعالی آن است که خدا در کار هایی که انجام می دهد نیازی به کمک ندارد و مستقل و یگانه
است و اگر کاری به وسیله اسباب انجام می شود آن اسباب را نیز خدا می آفریند و یا این
که همه تأثیرات در جهان از خداست و هر کاری کار خداست. [23]

1. کارهای مردم تقدیر شده است

«عن حمدان بن سلیمان قال کتبت الی الرضا(ع) اسأله عن افعال العباد مخلوقه ان غیر
مخلوقه؟

فکتب: افعال العباد مقدّره فی علم الله عزوجل قبل خلق العباد بالفی عام[24]»

«حمدان نقل می کند که به امام رضا(ع) نامه نوشتم که کارهای بندگان (خدا) مخلوق
است یا غیرمخلوق؟ حضرت در پاسخ نوشتند: کار های بندگان (خدا) در علم خدای متعال دو
هزار سال قبل از آفرینش آنها مقدّر شده است.»

البته این مطلب به معنای مجبور بودن انسان نیست چرا که تقدیر کار ها با لحاظ
اراده و اختیار بشر تقدیر شده است بنابراین انسان آزاد است که برخی مقدرات خود را
با اراده و اعمال خود تغییر دهد. حدیث ذیل شاهد این مطلب است:

«شخصی نقل می کند که خدمت حضرت امام رضا(ع) در شهر مرو رسیدم و گفتم ای فرزند
پیامبر(ص): از امام صادق(ع) برای ما روایت شده که فرمودند:

«انه لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین».

(در حقیقت نه مجبور بودن (مردم) درست است نه واگذاری کارها (از طرف خدا) بلکه
کارها امر بین امرین است.) معنای آن چیست؟

امام رضا(ع) در پاسخ فرمودند: هر کس گمان کند که خدا کارهای ما را انجام می
دهد سپس ما را بر آنها عذاب می کند قائل به جبر شده است و کسی که گمان کند خدا امر
مردم و رزق را به حجت های الهی واگذار کرده است قائل به تفویض شده است و کسی که
قائل به جبر باشد کافر است و کسی که قائل به تفویض باشد مشرک است.

سپس راوی از امام(ع) در مورد «امر بین امرین» می پرسد و حضرت می فرماید: وجود
راهی که شخص بتواند آنچه را امر شده انجام دهد و آنچه را نهی شده ترک کند.[25]

د: توحید عبادی

مقصود از ت

/ 0 نظر / 26 بازدید